سلام . آقا هیچ کسی هیچی نگه . خیلی عصبی هستم. 
دیروز نوشتم که تولد عزیزم رو تو مجله روزهای زندگی آبان ماه چاپ کردن . ساعت 7صبح دیروز که داشتم می اومدم سر کار رفتم کیوسک روزنامه فروشی . اول مجله رو برداشتم و خوندم
و وقتی دیدم چاپ کردن یه جیغ بنفشی
کشیدم و خوشحال و خندون اومدم اداره .![]()
دور اون نوشته رو با مارکر بنفش خط کشیدم که دیدم زشت شد.
خلاصه عصر وقت رفتن به خونه رفتم دوباره یه دونه دیگه بخرم. (از همون کیوسک ) فروشنده به من گفت : خانم شما مگه صبح نخریدی؟ الان که دستته ؟
من : چرا . ولی خرابکاری کردم . باید یه دونه دیگه بخرم. چون میخوام این رو نشون طرف مقابل بدم.
پسر روزنامه فروش : ببینم .
من : این قسمته . پیام مهربانی .
پسر روزنامه فروش : بده من خانم . یکی دیگه بردار . من خودم می خونم.
خلاصه من خوشحال شدم و رفتم .
تو این اتوبوسهای لعنتی ، نشسته بودم. (خط سوم) یه داستان مجله رو خوندم. خوابم برد.![]()
یه دو تا ایستگاه مونده بود که پیاده بشم ، بیدار شدم.
حالا اصلا حواسم نبود که مجله ای داشتم.
یه ایستگاه مونده بود پیاده بشم ، یادم افتاد که مجله داشتم. حالا کووووووووووووووووووو مجله ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بلند شدم. زیر صندلی ها رو گشتم . تو کیفم رو گشتم..................
نه بابا ............ اثری از مجله نبود که نبود.
بله تو اون مدتی که بنده خواب بودم ، مجله رو دزیدیده بودن.
ای ولللللللللللللللللللله
آقا تو این جامعه ببین ملت از یه مجله نمی گزرن. آی حرصم گرفت. 

رفتم یه دونه دیگه خریدم .
این هم از دزدی در اتوبوس .................... 

نظر و آوای پروانه ای شما : ()