سلام و ۵٢١۴۵٢١٣۵۶٢١۴۵ سلام به شما دوستای وبلاگی گل خودم. (البته بعضی ها فامیل هستن . اووووووووهوووووووم) خوبید ؟ چه خبرا ؟؟؟؟
نماز و روزه هاتون قبول باشه. روزه که شما رو نبرده
؟؟؟؟؟؟؟ من که بدون سحری روزه می گیرم.
وقت افطار من رو سیاه رو هم دعا کنید.![]()
![]()
![]()
خوب ........ چی...............؟ تولد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کیک تولد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پارتی بگیرم برا تولدم ؟؟؟؟؟؟؟
دیگه چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بلههههههههههههه؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟ گروه موسیقی پاپ بیارم ؟؟؟؟؟
نه تو رو خدا یهو بگید مشروبات الکلی هم بیارم دیگه
. امروز ٢۴ شهریوره به روایتی بنده دو هفته دیگه تولدمه . حالا تا اون موقع ببینم چی میشه ......... شاید یه پارتی گرفتیم.![]()
حالا بریم سر وقت اتوبوس (به قول بچه داداشم
اوبودوس. الهی عمه جون فدات بشم گل پسرم
) : آقا به خدا عکس گرفتم اونم با چه مکافاتی
منتها رم ریدرم مشکل پیدا کرده . میزارم براتون چشم . دههههههههههههههههههههه خوب می زارم دیگه
تو ایستگاه منتظر بودم . ٢٠ دقیقه می شد . از تشنگی داشتم می مردم. حالا ساعت چنده ؟؟؟؟؟؟ ۵ بعدازظهر . ای خدا چرا این اتوبوس نمیاد ؟ یهو دیدیم یه اتوبوس مخصوص قدس ـ م . امام خمینی از اون دور نمایون شد. آخ جون . بلیط رو آماده کردم . شک کردم. دیدم داره خیلی یواش راه میاد. ولی خوب خوشحال بودم که بالاخره آقای اتوبوس خان تشریف فرما شدن. اتوبوس رسید سر ایستگاه و ایستاد .
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای. نه . غیر قابل باور بود . اتوبوس خااااااااااااااااااااااااااااااااالی بود. شوکه شده بودم. باورم نمی شد. من و با ۵-۶ تا خانم دیگه که ایستاده بودیم ذوق زده رفتیم سوار بشیم. در اتوبوس باز بود ولی ما و آقایون انقدر هول بودیم نمی تونستیم سوار بشیم. خلاصه بعد اینکه سوار شدیم. هر نفر یه جا برای خودش انتخاب کرد و نشست. دیدیم یه ۵ دقیقه گذشت و اتوبوس نرفت. آقاااااااااااااااا جان مادرت بیا برو . افطار برسیم خونه . ای بابا............. نه انگار نه انگار .......... آقای یهو دیدیم اتوبوس مخصوص تعمیر اتوبوس های شهری رسید. بله . از شانس ما ............. این اتوبوس خراب بود که خااااااااااااااااااااااااااالی بود. خلاصه اشک تو چشمامون نشست و پیاده شدیم. اتوبوس بعدی ١٠ دقیقه بعد اومد. به هزار زور و زحمت سوار شدیم. من قشنگ بین در بودم. (گشت ارشاد تو اتوبوس دیده بودید ؟) من دیدم. اون روز چند نفر آقا و خانم با لباس شخصی توی اتوبوس دختر و پسر ها رو می گرفتن. جلل خالق . همه دختر ها و پسرهای فشن رو از اتوبوس ریختن پایین و بردنشون . یه پسره نمی رفت،بدبخت رو آنچنان کتک زدن که بیا و ببین. چی بگم ولله . هر روز یه برنامه است توی اتوبوس . ............. اون گروه موزیک باز هم اومدناااااااااااااااااااااااااااا
قابل توجه دوستان : چون من خیلی سرم شلوغ هستش ،دیگه وقت نمی کنم برای آپ کردنم کسی رو خبر کنم. اگر دوستم داشتید سر بزنید و ببینید کی آپ می کنم. غالباً ١٠ روز یه بار آپ می کنم.
**************************************************************************
نسیم ، نفس خداست
بارش زیادی سنگین بود و سربالایی سخت. دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد. نفس نفس میزد. اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید ، کسی او را نمی دید.دانه روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد.خدا دانه گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم ، نفس خداست.مورچه ، دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: گاهی یادم می رود که هستی ، کاشکی بیشتر می وزیدی.خدا گفت: همیشه می وزم، نکند دیگر گمم کرده ای!
مورچه گفت: این منم که گم میشوم. بس که کوچکم. بس که ناچیز. بس که خرد . نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد.
خدا گفت: اما نقطه سرآغاز هر خطی است.
مورچه زیر دانه گندمش گم شد و گفت : من اما سرآغاز هیچم ، ریزم و ندیدنی. من به هیچ چشمی نخواهم آمد.
خدا گفت: چشمی که سزاوار دیدن است میبیند. چشمهای من همیشه بیناست.
مورچه این را می دانست. اما شوق گفتگو داشت.شوق ادامه گفتن.
پس دوباره گفت: و زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم. نبودنم را غمی نیست.
خدا گفت: اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست و در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.
مورچه خندید و دانه گندم از دوشش دوباره افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد.
***********************************
تو چطوری حرف می زنی ؟ گله و شکایتت همیشه ورد زبونته یا نه ؟

نظر و آوای پروانه ای شما : ()