خوشـــبختی پــــروانه است

طنز ـ عکس ـ خاطره ـ عرفان و ......... (خوشبختی پروانه است، اگر او را دنبال کنی از تو می گریزد ولی اگر آرام بنشینید روی سر شما خواهد نشست. )

سلام سلام 100000000000000000 تا سلام. (چند تا صفر شد؟؟؟؟؟؟)

احوال شما........... ؟ آقا ببخشید که دیر کردم و دیر آپ کردم. دلم رو خوش کرده بودم که قبل از این که ماه رمضون بیاد من یه مسافرت برم ولی خوب بنا به دلایلی نشددددددددددددددددددددددد.

. آدم وقتی شانس نداشته باشهههههههههههههههههههههه . خوب همینه دیگه. بیخیال .

چه خبر ؟؟؟؟؟؟؟؟ کارمندان گرامی بن ماه رمضون گرفتید یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به من یه خورده چیزی دادن.    . دیروز یه اس ام اس برام اومد . نوشته بود تولدت مبارک : بنده خدا یکی از دوستام بود. تولد شناسنامه ایم رو با تولد اصلیم قاطی کرده بود. من یه ماه دیگه تولدددددددددددددددددددمه . اوایل مهر. از الان نمی خواد تبریک بگید بابا. شرمنده ام نکنید.

خوب جدی بحرفم : پیشاپیش فــرا رسیدن ماه مبارک رمضان و رو خدمت همه شما عزیزان تبریک می گم. امیدوارم توی این ماه پر فیض و پر برکت هر چی از خدا می خواید خدا بهتون بده. من رو سیاه رو هم از دعای خودتون بهره مند. کنید.

خوب حالا بریم سر اتوبوس :

آقا  جان ........... چشم عکسها رو هم می زارم ........... بابا من دارم با هزار فیت و فن عکس می گیرم. هر سری یه دونه تازه اگه بشه.................. می زارم دیگهههههههههههههههههههه.

ما طبق معمول توی ایستگاه ایستاده بودیم یه 45 دقیقه ای میشد که معطل بودیم. که جناب اتوبوس تشریف فرما شدن. خلاصه خودمون رو به زور جا دادیم تو اتوبوس.

خانم یه خورده برو بالاتر.......... آقا خوب اون وسط که جا هست برید وسط تر تا خانوما سوار بشن......... خانوم مگه این میله حاجت میده ؟؟؟؟؟ خوب برو عقب تر دیگه.............

بله در همین گیر و دار صداهایی به گوش ما خورد ........... کفتر کاکل به سر وای وای .The image “http://www.pic4ever.com/images/clap.gif” cannot be displayed, because it contains errors...... این خبر از من ببر وای وای .The image “http://www.pic4ever.com/images/clap.gif” cannot be displayed, because it contains errors......... بگو به یارم............The image “http://www.pic4ever.com/images/dancegirl2.gif” cannot be displayed, because it contains errors. بله . گل بود به سبزه نیز آراسته شد. تو اون بلبشو ....... گروه کـــــُـر   هم وارد اتوبوس شدن. ای کاش فقط می خوندن. یه سه نفری بودن . یه نفر       میزد . یه نف دف و یه بچه رو کول اون نفری که دف می زد نشسته بود و نانایی می کرد.

بله. خلاصه این آهنگ تموم شد یه آهنگ دیگه .......... لب کارون ......... چه گل بارون .........  حالا منو میگید قــــــــــــر تو کمرم خشک شده بود . ولم می کردن و منم میله اتوبوس رو ول می کردم و اگه جا بود میرفتم نانایی می کردم . .... چیه خوب ؟؟؟؟؟؟؟؟ من در مقابل آهنگ نمی تونم خودم رو نگه دارم و حرکات موزون از خودم نشون ندم. بگذریم . به هزار زحمت این قر رو تو کمر نگه داشتیم. یهو این پسر بچه رقاص با دف اومد جلو. فینقیلی یه جوری رد می شد که انگار مار داره رد میشه. خانوم پول بده .

خانوم نمی خوای کمک کنی. ........... به من گفت : خانوم تو زیاد منو نگاه کردی . پس باید پول بدی ......... آقا منو میگی ........ . آقا از من انکار و از اون اصرار . بدبختی پول توی کیفم از 2000 تومان کمتر نبود. منم یه 2000 تومان دادم بهش...................... آقا جان دست رو دلم نزارید که دلم خونه ........... ما هر سری با این اتوبوس بند و بساطی داریم. ولی خوب خوشحال بودم که اون بچه خوشحال شد.

حالا بریم سروقت متن این کتاب های اتوبوس:

روزی روزگاری زنی در کلبه­ای کوچک زندگی می­کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می­کرد و با او به راز و نیاز می­پرداخت.. روزی خداوند پس از سال­ها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه­اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباس­های مندرس و پاره­اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب­آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!

ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه­ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه­ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می­لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه می­کرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.

خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد...

پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگه­داشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!

شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده­اش عمل نکرده است!؟

آنگاه خداوند پاسخ گفت:

ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه­ات راه ندادی!

*******************************
مطمئن باشید که خدا در این نزدیکی است.
***********************************
خدا تو ذهن و نظر تو کجا قرار داره و چقدر بهت نزدیکه؟؟؟؟؟؟

 


نویسنده : ســـــارا ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧