خوشـــبختی پــــروانه است

طنز ـ عکس ـ خاطره ـ عرفان و ......... (خوشبختی پروانه است، اگر او را دنبال کنی از تو می گریزد ولی اگر آرام بنشینید روی سر شما خواهد نشست. )

آخه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این همه تایپ کردم . برق رفت . اونم با این حس و حال من . . .......

بگذریم . از اول .

سلام علیکم. احوال شما ؟ از دوستای گلم که حال من رو پرسیدن خیلی خیلی ممنونمیه مدتی هست که زیاد حس ندارم . یعنی خیلی بی حوصله شدم.

نمی دونم چراااااااااااااا؟

می گن بهار آدم رو کسل می کنه ....... ما که وسط تابستونیم . نمی دونیم چمون شده. شاید دلمون بهاریه.

(اوه اوه چه رمانتیک )

خیلی از دوستان درخواست داشتن که ماجرای اتوبوس رو ادامه بدم. The image “http://www.pic4ever.com/images/wind14.gif” cannot be displayed, because it contains errors.می خوام یه روز اگه بشه از اتوبوسمون عکس بگیرم و براتون بزارم. اگه بشه.

خوب چی بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

انقدر که سرم شلوغه نمی دونم باید از کجا شروع کنم ؟

آهان...............

BalloonsYahپیشاپیش اعیاد شعبانیه رو تبریک عرض می کنم و از دوستای گلم التماس دعا دارم.BalloonsYah

آقاجون این دو سه روز که تعطیل بود ، دلم خوش کرده بودم که بریم یه مسافرت با خانواده ولی خوب نشد همش شستو شوی و اتو کشی که تموم دست و بالم رو سوزوندم و اینکه رفتیم میدون آبغــــــــــــــوره و آبلیمــــــــــــــو گرفتیم. برگشتی از میدون آنچنان با سرعت می رفتم که چند تا دست انداز رو ندیدم و مثل سیب زمینی تو روغن بالا پائین پریدیم. فکر کنم کمک ماشینم  تعطـــــــــــــــــــــــیل شد.


حالا تو این بی پولی ...............

خوب ، از اتوبوس بگم که مثل قبل : یه خانم بارداری می خواست سوار اتوبوس بشه ، حالا نفر آخر که به زور خودش رو رسونده بالا من بودم یعنی یه پام بیرون بود . هی من رو هل می داد که برو تو من بچه ام رو حداقل جا بدم . نگاش کردم ، گفتم نوکرتم با این وضع نیا بالا . گفت بی خیال . گفتم ای ول .

خلاصه من پیاده شدم ایشون سوار شدن ولی به قدری جالب رفت اون وسط برای خودش جا پیدا کرد ..... حتی نشست ...... من با خجالت تمام رفتم سمت آقایون که مملو از خانمها بود. البته ناگفته نمونه من یه پا مردم.

ولی کلی دعوا کردیم و ............ راستی یه کتاب پیدا کردم که از وسط پاره شده بود و روش نوشته بودن که : برید بابا دلتون خوشه کی وقته کتاب خوندن داره ؟؟؟؟؟؟؟؟   منم نوشتم روش : مـــــــــــــــــــــن

زیاد حرف زدم ..... ببخشید.

حالا کتاب  چی نوشته بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب بخون ......

 

چهار تا دوست که ۳۰ سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می کنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کنن. بعد از یه مدت یکی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می کشونن به تعریف از فرزندانشون...

اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه کار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت کرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شرکت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس شرکت. پسرم انقدر پولدار شده که حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد...

دومی: جالبه. پسر من هم مایهء افتخار و سرفرازی منه. توی یه شرکت هواپیمایی مشغول به کار شد و بعد دورهء خلبانی گذروند و سهامدار شرکت شد و الان اکثر سهام اون شرکت رو تصاحب کرده. پسرم اونقدر پولدار شد که برای تولد صمیمی ترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد.

سومی: خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده... اون توی بهترین دانشگاههای جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد. الان یه شرکت ساختمانی بزرگ برای خودش تأسیس کرده و میلیونر شده... پسرم اونقدر وضعش خوبه که برای تولد بهترین دوستش یه ویلای ۳۰۰۰ متری بهش هدیه داد.

هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریک می گفتند که دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریکات به خاطر چیه؟ سه تای دیگه گفتند: ما در مورد پسرهامون که باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت کردیم. راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف کنی؟

چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی یه کلوپ مخصوص کار میکنه. سه تای دیگه گفتند: اوه! مایهء خجالته! چه افتضاحی! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضی نیستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره. اتفاقاً همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمی ترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای ۳۰۰۰ متری هدیه گرفت!

نتیجهء اخلاقی: هیچوقت به چیزی که کاملا" در موردش مطمئن نیستی افتخار نکن!

تو به چی افتخار می کنی ؟


نویسنده : ســـــارا ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧