سلام به دوستای گلم . یه مدت سرم خیلی شلوغ بود و از طرفی هم از نظر روحی زیاد وضع مناسبی نداشتم تا آپ کنم. 

خیلی از دوستان زحمت کشیدن و من رو تو این مدت تنها نذاشتن و با کامنت ها و صحبت های زیباشون با من و تنهایی من همراه بودن و کنارم بودن. 
همین جا ، جا داره من از شایان عزیز، عروسک خدا عزیزم، احمد گلم، دختر بابایی خوشگل، مامان آذی، و بقیه دوستان که الان حضور ذهن ندارم تشکر می کنم. و امیدوارم که همیشه دلشون شاد و لبشون خندون باشه .
دیروز از سر کار داشتم می رفتم خونه ، توی اتوبوس یه مطلب خوندم (توی این کتابهای کوچیک که تو اتوبوس ها می زارن)
درمورد این بود که اگر مانعی سر راه هست حتما حکمتی داره . دقیقا این داستان رو جلوی شخصی گذاشت که ناامید از همه جاست (خودم)
![]()
حالا این مطلب رو براتون قرار می دم تا بخونید.
روزی حاکم شهری برای امتحان کردن مردم اون شهر در جاده ، سنگ بزرگی می زاره و خودش پشت درختی مخفی میکنه تا عکس العمل مردم رو ببینه .
بسیاری از تجار و ثروتمندان شهر و برخی از رهگذران معمولی به کنار سنگ می رسیدند و بدون اینکه به خودشون زحمتی بدن و سنگ رو بردارن فقط به حاکم شهر ناسزا می گفتن: عجب شهر به هم ریخته ای ، حاکم این شهر لیاقت حکم رانی نداره و ....
نزدیک عصر پیرمردی با کوله ای بر روی پشتش به سنگ می رسه. کوله رو زمین می زاره و سنگ رو از روی زمین بر می داره . که زیر سنگ کیسه زر و سکه ای رو پیدا می کنه .
حاکم از پشت درخت بیرون میاد و ماجرا رو برای اون پیرمرد تعریف می کنه و در آخر میگه :
هر مانع و سدی ممکن است موقعیتی برای تغییر زندگی انسان باشد.

نظر شما چیه ؟

نظر و آوای پروانه ای شما : ()