بی تابی
داغ می شوم و یخ
سرانگشتان یخ کرده و تن داغ و تبدار
خون در رگهایم گاه می دود به شتاب و گاه آرام و من گیج
پوست تنم دو تا می شود
پوست می اندازم در پیله خود
کسی از درون مرا در خود فرو میبرد و در این بلوای بی سر و ته
تو کجایی ؟
چرا مثل همیشه کوتاه نمی شود حلقه های زنجیرمن تا تو. تا بیایی نزدیک و گْر بگیرد تمام زندگی
و مثل همیشه دستی به باد نمی دهد شنیده ها و ناشنیده هایم را که دوباره من من شوم و تو تو
یاس باغچه خم شده از گلهای زرد و معطر بی آنکه راهی به تو باز شود. من دستهایم را بسته ام که دراز نشود تا حریم تو و فردا روزی نشنوم آنچه نباید را.
من با چشم های بسته به آینه نگاه می کنم که تو نباشی
من و تمام سلولهایم هنوز معلقیم روی سرخی دریا یی که دیگر آبی نیست
تا تو بمانی با همان خاطره های دور و شیرین که من توان تکرار این مکرر را ندارم. قیچی در دست من است و انگار منم که با دستهای تو زنجیر پیوسته را از هم میدرم
من و لحظه های تلخ
تو و لحظه های تلخ


نظر و آوای پروانه ای شما : ()