خوشـــبختی پــــروانه است

طنز ـ عکس ـ خاطره ـ عرفان و ......... (خوشبختی پروانه است، اگر او را دنبال کنی از تو می گریزد ولی اگر آرام بنشینید روی سر شما خواهد نشست. )
برخی از اشعار فرهاد 2

برتر از پرواز

دریچه باز قفس بر تازگی باغ ها سرانگیز است
اما بال از جنبش رسته است
وسوسه چمن ها بیهوده است
میان پرنده و پرواز فراموشی بال و پر است
در چشم پرنده قطره بینایی است
ساقه به بالا می رود میوه فرو می افتد دگرگونی غمنک است
 
نور آلودگی است نوسان آلودگی است رفتن آلودگی
پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است
چشمانش پرتو میوه ها را می راند
 
سرودش بر زیر و بم شاخه ها پیشی گرفته است
 
سرشاری اش قفس را می لرزاند
نسیم هوا را می شکند : دریچه قفس بی تاب است

 ************************************

در قیر شب

 دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست دراین تاریکی
 
در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد
نقشهایی که کشیدم در روز
 
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست دراین خاموشی
 
دست ها پاها در قیر شب است

************************************************

دود می خیزد

دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
 
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب
لیک از ژرفای دریای بی خبر
بر تن دیوارها طرح شکست
کس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم می دوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید
 
تا بدین منزل پا نهادم پای را
 
از درای کاروان بگسسته ام
 
گر چه می سوزم از این آتش به جان
لیک بر این سوختن دل بسته ام
تیرگی پا می کشد از بام ها
 
صبح می خندد به راه شهرمن
 
دود می خیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن

*****************************

سپیده

 در دور دست
قویی پریده بی گاه از خواب
شوید غبار نیل ز بال و پر سپید
لبهای جویبار
لبریز موج زمزمه در بستر سپید
در هم دویده سایه و روشن
لغزان میان خرمن دوده
شبتاب می فروزد در آذر سپید
همپای رقص نازک نی زار
مرداب می گشاید چشم تر سپید
خطی ز نور روی سیاهی است
گویی بر آبنوس درخشد زر سپید
دیوار سایه ها شده ویران
دست نگاه درافق دور
کاخی بلند ساخته با مرمر سپید
 

*********************************

 دره خاموش

سکوت ‚ بند گسسته است
کنار دره درخت شکوه پیکر بیدی
در آسمان شفق رنگ
عبور ابرسپیدی
نسیم در رگ هر برگ می دود خاموش
 
نشسته در پس هر صخره وحشتی به کمین
 
کشیده از پس یک سنگ سوسماری سر
ز خوف دره خاموش
 
نهفته جنبش پیکر
به راه می نگرد سرد ‚ خشک ‚ تلخ غمین
 
چو ماری روی تن کوه می خزد راهی
به راه رهگذری
 
خیال دره و تنهایی
 
دوانده در رگ او ترس
کشیده چشم به هر گوشه نقش چشمه وهم
 
ز هر شکاف تن کوه
خزیده بیرون ماری
به خشم از پس هر سنگ
کشیده خنجر خاری
غروب پر زده از کوه
 
به چشم گم شده تصویر راه و راهگذر
غمی بزرگ پر از وهم
به صخره سار نشسته است
 
درون دره تاریک
 
سکوت بند گسسته است

**************************************

 کو قطره وهم

سر برداشتم
زنبوری در خیالم پرزد
یا جنبش ابری خوابم را شکافت ؟
 
در بیداری سهمنک
آهنگی دریا نوسان شنیدم به شکوه لب بستگی یک ریگ و از کنار زمان برخاستم
هنگام بزرگ
بر لبانم خاموشی نشانده بود
 
در خورشید چمن ها خزنده ای یدده گشود
 
چشمانش بیکرانی برکه را نوشید
بازی سایه پروازش را به زمین کشید
و کبوتری در بارش آفتاب به رویا بود
پهنه چشمانم جولانگاه تو باد چشم انداز بزرگ
در این جوش شگفتانگیز کو قطره وهم ؟
بال ها سایه پرواز را گم کرده اند
گلبرگ سنگینی زنبور را انتظار می کشد
به طراوت خک دست می کشم
نمنکی چندشی بر انگشتانم نمی نشیند
به آب روان نزدیک می شوم
 
نا پیدایی دو کرانه را زمزمه می کند
رمز ها چون انار ترک خورده نیمه شکفته اند
جوانه شور مرا دریاب نورسته زود آشنا
درود ای لحظه شفاف در بیکران تو زنبوری پر می زند

***********************************

  ای نزدیک

 در نهفته ترین باغ ها دستم میوه چید
 
و اینک شاخه نزدیک از سر انگشتم پروا مکن
 
بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست عطش آشنایی است
درخشش میوه درخشان تر
 
وسوسه چیدن در فراموشی دستم پوسید
دورترین آب
ریزش خود را به راهم فشاند
پنهان ترین سنگ
سایه اش رابه پایم ریخت
و من شاخه نزدیک
 
از آب گذشتم از سایه به در رفتم
رفتم غرورم ر بر ستیغ عقاب شکستم
 
و اینک در خمیدگی فروتنی به پای تو مانده ام
 
خم شو شاخه نزدیک

 ****************************************

 نیایش

نور را پیمودیم دشت طلا را درنوشتیم
افسانه را چیدیم و پلاسیده فکندیم
 
کنار شن زار آفتابی سایه بار ما را نواخت
 
درنگی کردیم
بر لب رود پهناور رمز رویاها را سر بریدیم
ابری رسید و ما دیده فرو بستیم
ظلمت شکافت زهره را دیدیم و به ستیغ برآمدیم
آذرخشی فرود آد و ما را در نیایش فرو دید
 
لرزان گریستیم خندان گریستیم
رگباری فرو کوفت : از در همدلی بودیم
 
سیاهی رفت سر به آبی آسمان سودیم در خور آسمان ها شدیم
سایه را به دره رها کردیم لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم
سکوت ما به هم پیوست وما ما شدیم
 
تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید
 
آفتاب از چهره ما ترسید
 
دریافتیم و خنده زدیم
 
نهفتیم و سوختیم
 
هر چه بهم تر تنهاتر
از ستیغ جداشدیم
 
من به خک آمدم و بنده شدم
تو بالا رفتی و خدا شدی

 

 

? مدیر | در  |   |