|
کیست که بتواند آتش بر کف دست نهد و با یاد کوه های پر برف قفقاز خود را سرگرم کند؟ یا تیغ تیز گرسنگی را با یاد سفره های رنگارنگ کُند کند؟ یا برهنه در برف دی ماه فرو غلتد و به آفتاب تموز بیاندیشد...!؟ نه، هیچکس! هیچکس چنین خطری را به چنان خاطره ای تاب نیاورد از آنکه خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست بلکه صد چندان بر زشتی آنها می افزاید oh...who can hold the fire on his hand by thinking on the frosty cocuses
تو را دوست دارم چون لحظه شوق در گشودن هدیه ای که نمی دانم چیست. دوستت دارم چون غوغای درون و لرزش دست و دل در آستانه دیداری چون گفتن شکر خدا زنده ام گفتی: اگر تو را از دست دهم خواهم مرد. نه تو زنده می مانی یاد من چون دود سپیدی در باد محو خواهد شد وتو خواهی ماند بانوی گیسو حنایی ام بانوی قلب من عمر اندوه در قرن ما یکسال بیشتر نیست. ******************************************************
لب بوم ما مشین بارون میاد خیس میشی برف میاد گوله میشی می افتی تو حوض نقاشی خیس میشی گوله میشی می افتی تو حوض نقاشی کی می گیره فراش باشی کی می کشه قصاب باشی کی می پزه آشپز باشی کی می خوره حکیم (حاکم) باشی گنجشگک اشی مشی ********************************** توی قاب خیس این پنجره ها جمعه ها سر نمیاد این ازم بر نمیاد موسم دل کندنه ****************************************
پشت سرم نارنجزار رو در رو دریا مرا می خواند سرگردان نگاه می کنم می آیم . می روم . آنگاه در میابم که همه چیز یکسان است و با این حال نیست آسمان روشن و آبی کنون تلخ و ملال انگیز سپید پوشیده بودم با موی سیاه اکنون سیاه جامه ام با موی سپید می آیم . می روم . می اندیشم که شاید خواب بوده ام می اندیشم که شاید خواب دیده ام عطر برگ های نارنج چون بوی تلخ خوش کندر رو در رو دریا مرا می خواند می اندیشم که شاید خواب بوده ام می اندیشم که شاید خواب دیده ام اما همه چیز یکسان است و با این حال نیست
|
|
|


گنجشگک اشی مشی
اینجا بر تخته سنگ