خوشـــبختی پــــروانه است

طنز ـ عکس ـ خاطره ـ عرفان و ......... (خوشبختی پروانه است، اگر او را دنبال کنی از تو می گریزد ولی اگر آرام بنشینید روی سر شما خواهد نشست. )

خیال خوشی

کیست که بتواند آتش بر کف دست نهد

و با یاد کوه های پر برف قفقاز خود را سرگرم کند؟

یا تیغ تیز گرسنگی را با یاد سفره های رنگارنگ کُند کند؟

یا برهنه در برف دی ماه فرو غلتد و به آفتاب تموز بیاندیشد...!؟

نه، هیچکس! هیچکس چنین خطری را به چنان خاطره ای

                                         تاب نیاورد

از آنکه خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست

بلکه صد چندان بر زشتی آنها می افزاید

 

 oh...who can hold the fire on his hand

by thinking on the frosty cocuses
or cloy the hungry edge of the time
by bare imagination of a feast
or wallow naked in december snow
by thinking on fantastic summer's heat
************************************************

بانوی گیسو حنایی

 

بانوی گیسو حنایی ام.

تو را دوست دارم چون لحظه شوق

           در گشودن هدیه ای که نمی دانم چیست.

دوستت دارم

چون غوغای درون و لرزش دست و دل در آستانه دیداری

دوستت دارم

    چون گفتن شکر خدا زنده ام

گفتی: اگر تو را از دست دهم خواهم مرد.

نه تو زنده می مانی

یاد من چون دود سپیدی در باد محو خواهد شد

وتو خواهی ماند

بانوی گیسو حنایی ام

بانوی قلب من

عمر اندوه در قرن ما یکسال بیشتر نیست.

 ******************************************************

گنجشگک اشی مشی

 

گنجشگک اشی مشی

 لب بوم ما مشین

بارون میاد خیس میشی

 برف میاد گوله میشی

می افتی تو حوض نقاشی

خیس میشی گوله میشی می افتی تو حوض نقاشی

کی می گیره      فراش باشی

کی می کشه     قصاب باشی

کی می پزه        آشپز باشی

کی می خوره     حکیم (حاکم) باشی

گنجشگک اشی مشی

 **********************************

جمعه

توی قاب خیس این پنجره ‌ها
عکسی از جمعه غمگین می ‌بینم
چه سیاهه به تنش رخت عزا
تو چشاش ابرای سنگین می ‌بینم
داره از ابر سیا خون می‌ چکه
جمعه‌ ها خون جای بارون می ‌چکه
نفسم در نمیاد

جمعه‌ ها سر نمیاد
کاش می ‌بستم چشامو

این ازم بر نمیاد
داره از ابر سیا خون می‌ چکه
جمعه ‌ها خون جای بارون می ‌چکه
عمر جمعه به هزار سال می ‌رسه
جمعه ‌ها غم دیگه بی‌داد می‌ کنه
آدم از دست خودش خسته می ‌شه
با لبای بسته فریاد می‌کنه
داره از ابر سیا خون می‌ چکه
جمعه‌ ها خون جای بارون می ‌چکه
جمعه وقت رفتنه

موسم دل‌ کندنه
خنجر از پشت می ‌زنه اون که همراه منه
داره از ابر سیا خون می‌ چکه
جمعه‌ ها خون جای بارون می‌ چکه

****************************************

خواب در بیداری

 

اینجا بر تخته سنگ

پشت سرم نارنجزار

رو در رو دریا مرا می خواند

سرگردان نگاه می کنم

می آیم . می روم .

 آنگاه در میابم که همه چیز یکسان است و با این حال نیست

آسمان روشن و آبی کنون تلخ و ملال انگیز

سپید پوشیده بودم با موی سیاه

اکنون سیاه جامه ام با موی سپید

می آیم . می روم .

می اندیشم که شاید خواب بوده ام

می اندیشم که شاید خواب دیده ام

عطر برگ های نارنج چون بوی تلخ خوش کندر

رو در رو دریا مرا می خواند

می اندیشم که شاید خواب بوده ام

می اندیشم که شاید خواب دیده ام

اما همه چیز یکسان است و با این حال نیست