درس زندگی
آموخته ام ...... بهترین کلاس درس دنیا کلاسی است که زیر پای پیر ترین فرد دنیاست .
آموخته ام ...... وقتی که عاشق هستید عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود.
آموخته ام ...... تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید : تومرا . شاد کردی .
آموخته ام ...... داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته زیباترین حسی است که در دنیا وجود دارد .
آموخته ام ...... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی ( نه ) گفت .
آموخته ام ...... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم .
آموخته ام ...... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد ، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم .
آموخته ام ...... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند .
آموخته ام ...... که پول شخصیت نمی خرد .
آموخته ام ...... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند
آموخته ام ...... که چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد .
آموخته ام ...... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان .
آموخته ام ...... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی از سوی ما را دارد .
آموخته ام ...... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم.
آموخته ام ...... که زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم .
آموخته ام ...... که فرصتها هیچگاه از بین نمی روند ، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.
آموخته ام ...... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن نگاه را وسعت داد.
آموخته ام ...... که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم اما می توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب کنم.
آموخته ام ...... که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند ، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید .
آموخته ام ...... بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است : وقتی که از شما خواسته می شود ، و زمانی که درس زندگی دادن فرا می رسد .
آموخته ام ...... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست اوست و قلبی است برای فهمیدن وی .
آموخته ام ...... تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید : تومرا . شاد کردی .
آموخته ام ...... داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته زیباترین حسی است که در دنیا وجود دارد .
آموخته ام ...... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی ( نه ) گفت .
آموخته ام ...... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم .
آموخته ام ...... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد ، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم .
آموخته ام ...... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند .
آموخته ام ...... که پول شخصیت نمی خرد .
آموخته ام ...... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند
آموخته ام ...... که چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد .
آموخته ام ...... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان .
آموخته ام ...... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی از سوی ما را دارد .
آموخته ام ...... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم.
آموخته ام ...... که زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم .
آموخته ام ...... که فرصتها هیچگاه از بین نمی روند ، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.
آموخته ام ...... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن نگاه را وسعت داد.
آموخته ام ...... که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم اما می توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب کنم.
آموخته ام ...... که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند ، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید .
آموخته ام ...... بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است : وقتی که از شما خواسته می شود ، و زمانی که درس زندگی دادن فرا می رسد .
آموخته ام ...... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست اوست و قلبی است برای فهمیدن وی .
*****************************************
خاطــرات مدرسه ......... آقا مدیر
هیچ وقت نشده بود هیچ معلمى به من توهینى کند یا خداى نکرده از طرف اولیاء مدرسه اسائه ى ادبى چیزى به من بشود، چون طاقتش را نداشتم که نازک تر از گل بشنوم یا کسى به خودش اجازه بد هد به من بگوید بالا چشمم ابروست، یعنى همیشه طورى رفتار می کردم که همه رعایتم را مى کردند و احترامم را نگه مى داشتند. نمره هایم هم همیشه هیجده نوزده بیست بود، همین خودش بهترین دلیل بود براى این که نور چشمى آقا ناظم و عزیز دردانه خانم معلم ها باشم .
آن روز قرار بود آقا مدیر با آن شکم گنده و عینک ته استکانی اش که از پشت آن چشم هایش دو دو مى زد و نگاهش آدم را مثل مار می گزید، با آن خط کش آهنى درازش که همیشه دستش بود و عشقش این بود که آن را با تمام قدرت بکوبد کف دست بچه هاى بى تربیت و رو دار و دستشان را آش و لاش کند، بیاید سر کلاس مان براى سرکشى به وضع تحصیلی و اخلاقى ما بچه وروجک ها- این تکیه کلام همیشگی آقا مدیر براى صدا کردن همه ى بچه مدرسه اى ها بود، تکیه کلامی که هیچ وقت از دهانش نمی افتاد و ورد زبانش بود- همیشه هم وقتى می آمد سر کلاس، می رفت می نشست پشت میز خانم معلم، دفتر کلاس را باز می کرد، ده دوازده نفر را الا بختکى صدا می کرد، می برد پاى تخته، ردیف می ایستاند، بعد شروع می کرد به سین جیم کردن و پرسیدن سوال هاى سخت سخت. از همان نفر اول یک سوال سخت می پرسید، اگر بلد بود که هیچی، اگر بلد نبود جواب بدهد، وامصیبتا، اول نگاهی چپ چپ و سرزنش بار به خانم معلم می انداخت، بعد خطاب به آن بچه ى بخت برگشته می گفت:
- کف دستت را بگیر جلوت، بچه وروجک!
و بعد با تمام زورى که توی مچ دستش داشت محکم می کوبید کف دست آن زبان بسته ی بخت برگشته و می گفت :
- برو بتمرگ فلان فلان شده.
و بعد بلند می پرسید:
- حالا کدوم وروجکی جواب این سوال را می داند؟
و آن هایى که می دانستند- که یا من بودم یا یکى دو نفر دیگر- دست بلند می کردند. و او از یکى مان، بسته به بخت و اقبالش می پرسید، اگر غلط جواب داده بود، می گفت:
- خفه! بیا اینجا دستت را بگیر جلوت. آن وقت به جاى یکى دو تا می زد کف دست آن فلک زده ى بخت برگشته، می گفت:
- یکیش براى اینکه بی خود دست بلند کردی ، یکیش هم به خاطر آن که جواب درست را بلد نبودی.
اگر هم درست جواب داده بودیم، صدایمان می کرد پاى تخته، یک دانه یواش و از سر ملاطفت و محبت با همان خط کش آهنی اش می زد به باسن مان و می گفت:
- آفرین به تو بچه وروجک با هوش، فقط بپا نشى خرگوش!
و این ضربه براى ما بچه ها شیرین تر از صدها ناز و نوازش بود و کشته مرده آن بودیم. چون اگر ده تا از این ضربه ها
می خوردیم، آن وقت آقا مدیر اسممان را یادداشت می کرد ، فردا صبح اول وقت ما را سر صف صدا می کرد و می گفت همه بچه ها برایمان سه بار بى بیب هورا بکشند و تشویقمان کنند.
بعد سوال بعدى را از نفر بعدى می پرسید و همین طور می رفت جلو تا بالاخره همه ى بچه وروجک هاى کلاس را یکى یک ضربه
خط کش مهمان می کرد، حالا یا از سر خشم و غضب یا از سر رافت و ملاطفت.
شب قبلش من تا صبح بیدار مانده بودم و تمام کتاب هاى درسی مان را یک دور از اول تا آخر دوره کرده بودم که هر سوالى آقا مدیر پرسید و کسى بلد نبود من دست بلند کنم ، جواب درست بدهم. کلی زحمت کشیدم و زور زدم تا خودم را بیدار نگه داشتم و نه فقط
سیاهى ها بلکه حتی سفیدى هاى کتاب های درسی را هم آنقدر خواندم که فوت آب شدم. یکی زدم توى سر خودم یکی توى سر کتاب تا بالاخره با هر خاک توسرى بود مطالب را فرو کردم توى کله ى از زور خستگى گیج و منگم. صبح هم زودتر از همه ى بچه هاى دیگر، حتى قبل از این که فراش مدرسه در را باز کند، پشت در مدرسه بودم.آنقدر شوق و ذوق داشتم که نگو و نپرس.آنقدر هیجان زده بودم که بیا و ببین.
بالاخره در حالى که دلم مثل سیر و سرکه می جوشید ساعت مقرر رسید و آقا مدیر آمد سر کلاسمان و طبق معمول اولین سرى از
بچه ها را برد پاى تخته و شروع کرد به درس پرسیدن.آنقدر سوال های سخت سخت مى پرسید که هیچ کدام از بچه ها بلد نبودند جواب بدهند و هى خط کش پشت خط کش بود که نوش جان مى کردند.خوشبختانه من جواب همه ی سوال ها را بلد بودم، اما از بخت بد هر چى دست بلند می کردم، آقا مدیر انگار تعمد داشت که مرا نبیند و صداى انکر الاصوات مرا که هى جز می زدم '' آقا ما بگیم'' نشنود و از من نپرسد.از آن هایی هم که دست بلند کرده بودند و می پرسید، هیچ کدام جواب درست نمی دادند و جز پرت وپلا چیزی نمی گفتند و آنها هم خط کش پشت خط کش بود که گواراى وجود می کردند. من از یک طرف دلم خنک می شد که آنهایی که الکى بدون آن که جواب درست را بلد باشند دست بلند می کنند و حق مرا می خورند، نقره داغ می شوند، از طرف دیگر آه از نهادم بلند می شد که چرا سوال های را که من به این خوبى جوابشان را بلدم و شب تا صبح بابت حفظ کردنشان نخوابیده ام و زحمت کشیده ام، آقا مدیر از من نمی پرسد و به جای من از این بچه بی سواد هاى فضل فروشی می پرسد که هیچ چیز بارشان نیست و جز پهن توى کله شان چیزی پیدا نمی شود.
بالاخره نوبت خودم شد و گذر پوست به دباغخانه افتاد و آقا مدیر اسم مرا هم قاطى یکى از گروه ها صدا کرد:
- برجعلی زهر مار زاده...
اشتباهش را تصحیح کردم:
- زهرمار زاده نه آقا مدیر. برجعلى زهوارزاده.
آقا مدیر سخت عصبانى از این فضولى من، با غیظ گفت:
- حالا هر کوفت و زهرمارى که می خواهد باشد... خر همان خر است فقط پالانش عوض شده... گیرم پدر تو بود فاضل ... از فضل پدر تو را چه حاصل؟ فضول را بردند جهنم، گفت هیزمش تر است.
من که حسابى از کت و کلفت هایی که آقا مدیر بارم کرده بود کنفت و خیط شده بودم با حالتى دمغ و بور رفتم جلو و اول صف ایستادم . نوبت من که شد آقا مدیر گفت:
- صد دفعه بگو روى رون لر مو داره .
فکر کردم اشتباه شنیده ام. با تعجب پرسیدم :
- چى بگویم آقا مدیر!؟
آقا مدیر با عصبانیت گفت:
- سوال را از بچه ی آدم یک بار می پرسند. اگر بچه آدمی جواب بده، اگر هم کره خرى که اشتباه اومدى اینجا، باید برى طویله.
در حالى که بغض گلویم را گرفته بود و کارد می زدند خونم در نمى آمد، سعى کردم جمله ای را که آقا مدیر گفته بود، به یاد بیاورم و تکرار کنم:
- لوی رون لل مو دا ره .... لوى لون رر مو داره ... روى لون رل مو داره ....
صدای خنده بچه ها مثل بمب در کلاس ترکید و همه از خنده منفجر شدند. من هم بیشتر از این نتوانستم ادامه بدهم و صمن بکم ایستادم زل زدم توی چشم آقا مدیر.
آقا مدیر گفت:
- خوب این یکی را که بلد نبودى جواب بدهى. اما چون دلم به حالت مى سوزد یک فرصت دیگر بهت مى دهم. حالا به این سوال جواب بده ببینم چى بار کله ات هست، پهن یا پاره آجر؟... خب بگو ببینم، مخترع آب کى بوده؟
داشتم از تعجب شاخ در مى آوردم. تا حالا نشنیده بودم که آب مخترع داشته باشد. مگر آب هم ساخته ى دست بشر است که مخترع داشته باشد.خواستم بگویم نعوذ بالله '' ذات حق تعالی'' ولی ترسیدم خوشش نیاید و عصبانى شود، بنابراین، فقط به گفتن این اکتفا کردم که:
- آقا مدیر ببخشید ها! ولى آب که مخترع نداشته!
آقا مدیر با غیظ به من تشر زد:
- تو دارى به من یاد می دهى که آب مخترع داشته یا نداشته، پسره ى جلنبر!؟ اگر مخترع نداشته، پس مثل تو از زیر بته سبز شده!؟
بعد باز ارفاق دیگری به من کرد و گفت:
- این هم آخرین فرصت... بنال ببینم مکتشف رادیو کی بوده؟
ناله ام به هوا رفت:
- رادیو که مکتشف نداشته آقا مدیر. شاید منظورتان رادیوم است، که آن را ماری کوری و عیالش پی یر کوری با هم کشف کردند.
- کور خودتی پسره ی جعلق! من منظور خودم را بهتر می دانم یا تو!؟ پسره ی مزلف! بیا جلو ببینم. تو بودی که هر سوالى من
می کردم هی دستت را مثل علم یزید می بردی بالا!؟ تو ریقوی مردنی بودی که فکر می کردی علامه دهری؟ حالا بهت ثابت شد که هیچ پخی نیستی؟ ثابت شد که توی کله ات به جای مخ ، پهن الاغ است؟ هان ؟ ثابت شد؟
بعد رو کرد به طرف بچه ها و گفت:
- وروجک ها بهش ثابت شد؟
همه ی بچه ها دسته جمعی و یک صدا گفتند:
- بععععله !
بعد آقا مرید رو کرد به من و گفت:
- حالا بیا جلو بز مجه!
من ترسان و لرزان در حالی که از وحشت به خودم می لرزیدم و کم مانده بود که خودم را خراب کنم، رفتم جلو. آقا مدیر نعره کشید:
- زودتر ...تن لش!!
بعد داد زد:
- دستت را بگیر جلوت. یاالله پسره ی حیف نون.
جای چون و چرا نبود و سنبه ی آقا مدیر خیلی پر زور بود.در حالی که تند و تند، توی دلم آیه الکرسی می خواندم و به خودم فوت
می کردم با ترس و لرز دستم را گرفتم جلویم و آن وقت چشمتان روز بد نبیند که آقا مدیر با خط کش کذایی اش افتاد به جانم، حالا نزن کی بزن. همینطور می زد و می گفت:
- این مال سوال اول که الکی دست بلند کردی، این مال سوال دوم... این مال سوال سوم....
همین طور می شمرد و می رفت جلو. دستم آش و لاش شده بود. جیغ می زدم و زوزه می کشیدم و شیون می کردم. وآقا مدیر بابت این ها هم می زد.
- این مال زبون درازیت... این مال بی ادبیت که به من جسارت کردی گفتی کوری ... این هم مال کولی بازی و ننه من غریبم بازی که در آوردی ، زار زار مثل دختر ها گریه کردی ... اینم مال این که مرد و مردانه کتکت را نوش جان نکردی. مگر نشنیده ای که جور استاد به ز مهر پدر؟
خلاصه آنقدر زد که خط کش کج شد و از شکل افتاد. بعد هم انگار خسته شده باشد، در حالی که نفس نفس می زد و سروصورتش مثل لبو قرمز و خیس عرق شده بود، گفت:
- برو بتمرگ سر جات، از جلو چشمم گم شو. برای امروزت بس است. بقیه اش طلبت تا یک وقت دیگر. تا تو باشی وقتی چیزی را
نمی دانی بی خود دست بلند نکنی.
من، در حالی که از درد مثل مار به خودم می پیچیدم و دنیا به چشمم تیره و تار شده بود رفتم سر جایم تمرگیدم.و به این ترتیب معنی تنبیه و تنبه را برای اولین بار به طور خیلی کامل و دقیق فهمیدم، و طعم تلخ تر از زهر مار مورد توهین و بی احترامی قرار گرفتن را براى نخستین بار با تمام وجودم چشیدم.
***************************************
آن روز قرار بود آقا مدیر با آن شکم گنده و عینک ته استکانی اش که از پشت آن چشم هایش دو دو مى زد و نگاهش آدم را مثل مار می گزید، با آن خط کش آهنى درازش که همیشه دستش بود و عشقش این بود که آن را با تمام قدرت بکوبد کف دست بچه هاى بى تربیت و رو دار و دستشان را آش و لاش کند، بیاید سر کلاس مان براى سرکشى به وضع تحصیلی و اخلاقى ما بچه وروجک ها- این تکیه کلام همیشگی آقا مدیر براى صدا کردن همه ى بچه مدرسه اى ها بود، تکیه کلامی که هیچ وقت از دهانش نمی افتاد و ورد زبانش بود- همیشه هم وقتى می آمد سر کلاس، می رفت می نشست پشت میز خانم معلم، دفتر کلاس را باز می کرد، ده دوازده نفر را الا بختکى صدا می کرد، می برد پاى تخته، ردیف می ایستاند، بعد شروع می کرد به سین جیم کردن و پرسیدن سوال هاى سخت سخت. از همان نفر اول یک سوال سخت می پرسید، اگر بلد بود که هیچی، اگر بلد نبود جواب بدهد، وامصیبتا، اول نگاهی چپ چپ و سرزنش بار به خانم معلم می انداخت، بعد خطاب به آن بچه ى بخت برگشته می گفت:
- کف دستت را بگیر جلوت، بچه وروجک!
و بعد با تمام زورى که توی مچ دستش داشت محکم می کوبید کف دست آن زبان بسته ی بخت برگشته و می گفت :
- برو بتمرگ فلان فلان شده.
و بعد بلند می پرسید:
- حالا کدوم وروجکی جواب این سوال را می داند؟
و آن هایى که می دانستند- که یا من بودم یا یکى دو نفر دیگر- دست بلند می کردند. و او از یکى مان، بسته به بخت و اقبالش می پرسید، اگر غلط جواب داده بود، می گفت:
- خفه! بیا اینجا دستت را بگیر جلوت. آن وقت به جاى یکى دو تا می زد کف دست آن فلک زده ى بخت برگشته، می گفت:
- یکیش براى اینکه بی خود دست بلند کردی ، یکیش هم به خاطر آن که جواب درست را بلد نبودی.
اگر هم درست جواب داده بودیم، صدایمان می کرد پاى تخته، یک دانه یواش و از سر ملاطفت و محبت با همان خط کش آهنی اش می زد به باسن مان و می گفت:
- آفرین به تو بچه وروجک با هوش، فقط بپا نشى خرگوش!
و این ضربه براى ما بچه ها شیرین تر از صدها ناز و نوازش بود و کشته مرده آن بودیم. چون اگر ده تا از این ضربه ها
می خوردیم، آن وقت آقا مدیر اسممان را یادداشت می کرد ، فردا صبح اول وقت ما را سر صف صدا می کرد و می گفت همه بچه ها برایمان سه بار بى بیب هورا بکشند و تشویقمان کنند.
بعد سوال بعدى را از نفر بعدى می پرسید و همین طور می رفت جلو تا بالاخره همه ى بچه وروجک هاى کلاس را یکى یک ضربه
خط کش مهمان می کرد، حالا یا از سر خشم و غضب یا از سر رافت و ملاطفت.
شب قبلش من تا صبح بیدار مانده بودم و تمام کتاب هاى درسی مان را یک دور از اول تا آخر دوره کرده بودم که هر سوالى آقا مدیر پرسید و کسى بلد نبود من دست بلند کنم ، جواب درست بدهم. کلی زحمت کشیدم و زور زدم تا خودم را بیدار نگه داشتم و نه فقط
سیاهى ها بلکه حتی سفیدى هاى کتاب های درسی را هم آنقدر خواندم که فوت آب شدم. یکی زدم توى سر خودم یکی توى سر کتاب تا بالاخره با هر خاک توسرى بود مطالب را فرو کردم توى کله ى از زور خستگى گیج و منگم. صبح هم زودتر از همه ى بچه هاى دیگر، حتى قبل از این که فراش مدرسه در را باز کند، پشت در مدرسه بودم.آنقدر شوق و ذوق داشتم که نگو و نپرس.آنقدر هیجان زده بودم که بیا و ببین.
بالاخره در حالى که دلم مثل سیر و سرکه می جوشید ساعت مقرر رسید و آقا مدیر آمد سر کلاسمان و طبق معمول اولین سرى از
بچه ها را برد پاى تخته و شروع کرد به درس پرسیدن.آنقدر سوال های سخت سخت مى پرسید که هیچ کدام از بچه ها بلد نبودند جواب بدهند و هى خط کش پشت خط کش بود که نوش جان مى کردند.خوشبختانه من جواب همه ی سوال ها را بلد بودم، اما از بخت بد هر چى دست بلند می کردم، آقا مدیر انگار تعمد داشت که مرا نبیند و صداى انکر الاصوات مرا که هى جز می زدم '' آقا ما بگیم'' نشنود و از من نپرسد.از آن هایی هم که دست بلند کرده بودند و می پرسید، هیچ کدام جواب درست نمی دادند و جز پرت وپلا چیزی نمی گفتند و آنها هم خط کش پشت خط کش بود که گواراى وجود می کردند. من از یک طرف دلم خنک می شد که آنهایی که الکى بدون آن که جواب درست را بلد باشند دست بلند می کنند و حق مرا می خورند، نقره داغ می شوند، از طرف دیگر آه از نهادم بلند می شد که چرا سوال های را که من به این خوبى جوابشان را بلدم و شب تا صبح بابت حفظ کردنشان نخوابیده ام و زحمت کشیده ام، آقا مدیر از من نمی پرسد و به جای من از این بچه بی سواد هاى فضل فروشی می پرسد که هیچ چیز بارشان نیست و جز پهن توى کله شان چیزی پیدا نمی شود.
بالاخره نوبت خودم شد و گذر پوست به دباغخانه افتاد و آقا مدیر اسم مرا هم قاطى یکى از گروه ها صدا کرد:
- برجعلی زهر مار زاده...
اشتباهش را تصحیح کردم:
- زهرمار زاده نه آقا مدیر. برجعلى زهوارزاده.
آقا مدیر سخت عصبانى از این فضولى من، با غیظ گفت:
- حالا هر کوفت و زهرمارى که می خواهد باشد... خر همان خر است فقط پالانش عوض شده... گیرم پدر تو بود فاضل ... از فضل پدر تو را چه حاصل؟ فضول را بردند جهنم، گفت هیزمش تر است.
من که حسابى از کت و کلفت هایی که آقا مدیر بارم کرده بود کنفت و خیط شده بودم با حالتى دمغ و بور رفتم جلو و اول صف ایستادم . نوبت من که شد آقا مدیر گفت:
- صد دفعه بگو روى رون لر مو داره .
فکر کردم اشتباه شنیده ام. با تعجب پرسیدم :
- چى بگویم آقا مدیر!؟
آقا مدیر با عصبانیت گفت:
- سوال را از بچه ی آدم یک بار می پرسند. اگر بچه آدمی جواب بده، اگر هم کره خرى که اشتباه اومدى اینجا، باید برى طویله.
در حالى که بغض گلویم را گرفته بود و کارد می زدند خونم در نمى آمد، سعى کردم جمله ای را که آقا مدیر گفته بود، به یاد بیاورم و تکرار کنم:
- لوی رون لل مو دا ره .... لوى لون رر مو داره ... روى لون رل مو داره ....
صدای خنده بچه ها مثل بمب در کلاس ترکید و همه از خنده منفجر شدند. من هم بیشتر از این نتوانستم ادامه بدهم و صمن بکم ایستادم زل زدم توی چشم آقا مدیر.
آقا مدیر گفت:
- خوب این یکی را که بلد نبودى جواب بدهى. اما چون دلم به حالت مى سوزد یک فرصت دیگر بهت مى دهم. حالا به این سوال جواب بده ببینم چى بار کله ات هست، پهن یا پاره آجر؟... خب بگو ببینم، مخترع آب کى بوده؟
داشتم از تعجب شاخ در مى آوردم. تا حالا نشنیده بودم که آب مخترع داشته باشد. مگر آب هم ساخته ى دست بشر است که مخترع داشته باشد.خواستم بگویم نعوذ بالله '' ذات حق تعالی'' ولی ترسیدم خوشش نیاید و عصبانى شود، بنابراین، فقط به گفتن این اکتفا کردم که:
- آقا مدیر ببخشید ها! ولى آب که مخترع نداشته!
آقا مدیر با غیظ به من تشر زد:
- تو دارى به من یاد می دهى که آب مخترع داشته یا نداشته، پسره ى جلنبر!؟ اگر مخترع نداشته، پس مثل تو از زیر بته سبز شده!؟
بعد باز ارفاق دیگری به من کرد و گفت:
- این هم آخرین فرصت... بنال ببینم مکتشف رادیو کی بوده؟
ناله ام به هوا رفت:
- رادیو که مکتشف نداشته آقا مدیر. شاید منظورتان رادیوم است، که آن را ماری کوری و عیالش پی یر کوری با هم کشف کردند.
- کور خودتی پسره ی جعلق! من منظور خودم را بهتر می دانم یا تو!؟ پسره ی مزلف! بیا جلو ببینم. تو بودی که هر سوالى من
می کردم هی دستت را مثل علم یزید می بردی بالا!؟ تو ریقوی مردنی بودی که فکر می کردی علامه دهری؟ حالا بهت ثابت شد که هیچ پخی نیستی؟ ثابت شد که توی کله ات به جای مخ ، پهن الاغ است؟ هان ؟ ثابت شد؟
بعد رو کرد به طرف بچه ها و گفت:
- وروجک ها بهش ثابت شد؟
همه ی بچه ها دسته جمعی و یک صدا گفتند:
- بععععله !
بعد آقا مرید رو کرد به من و گفت:
- حالا بیا جلو بز مجه!
من ترسان و لرزان در حالی که از وحشت به خودم می لرزیدم و کم مانده بود که خودم را خراب کنم، رفتم جلو. آقا مدیر نعره کشید:
- زودتر ...تن لش!!
بعد داد زد:
- دستت را بگیر جلوت. یاالله پسره ی حیف نون.
جای چون و چرا نبود و سنبه ی آقا مدیر خیلی پر زور بود.در حالی که تند و تند، توی دلم آیه الکرسی می خواندم و به خودم فوت
می کردم با ترس و لرز دستم را گرفتم جلویم و آن وقت چشمتان روز بد نبیند که آقا مدیر با خط کش کذایی اش افتاد به جانم، حالا نزن کی بزن. همینطور می زد و می گفت:
- این مال سوال اول که الکی دست بلند کردی، این مال سوال دوم... این مال سوال سوم....
همین طور می شمرد و می رفت جلو. دستم آش و لاش شده بود. جیغ می زدم و زوزه می کشیدم و شیون می کردم. وآقا مدیر بابت این ها هم می زد.
- این مال زبون درازیت... این مال بی ادبیت که به من جسارت کردی گفتی کوری ... این هم مال کولی بازی و ننه من غریبم بازی که در آوردی ، زار زار مثل دختر ها گریه کردی ... اینم مال این که مرد و مردانه کتکت را نوش جان نکردی. مگر نشنیده ای که جور استاد به ز مهر پدر؟
خلاصه آنقدر زد که خط کش کج شد و از شکل افتاد. بعد هم انگار خسته شده باشد، در حالی که نفس نفس می زد و سروصورتش مثل لبو قرمز و خیس عرق شده بود، گفت:
- برو بتمرگ سر جات، از جلو چشمم گم شو. برای امروزت بس است. بقیه اش طلبت تا یک وقت دیگر. تا تو باشی وقتی چیزی را
نمی دانی بی خود دست بلند نکنی.
من، در حالی که از درد مثل مار به خودم می پیچیدم و دنیا به چشمم تیره و تار شده بود رفتم سر جایم تمرگیدم.و به این ترتیب معنی تنبیه و تنبه را برای اولین بار به طور خیلی کامل و دقیق فهمیدم، و طعم تلخ تر از زهر مار مورد توهین و بی احترامی قرار گرفتن را براى نخستین بار با تمام وجودم چشیدم.
***************************************
بــیوه و پســـــرش
شب بر شمال لبنان پرده می گستراند و برف روستاهای احاطه شده را در دره قادیشا سفید پوش می کردو کشتزارها و مراتع را به وصله پهن تکه تکه ای مبدل می نمود که طبیعت خشمگین برروی آن چه بسیار رفتاری سخت داشت.مردها از خیابانها به خانه آمدند و در آن حال سکوت بر شب چیره شده بود.نزدیک آن روستا زنی در خانه ای تنها زندگی می کرد.او در کنار اجاق نشسته بود و پشم می ریسید و کودک خردسالش در کنار او بود، کودک گاه به آتش خیره می شد و گاه به مادرش زل می زد.صدای مهیب رعد ، خانه را لرزاند.و پسرک به وحشت افتاد.دستانش را به سوی مادرش حلقه کردو در آغوش مادرش در جست و جوی مأمنی برای گریز از طبیعت بود.مادر او را به سینه فشرد و بوسید.سپس روی دامن نهاد و گفت:(نترس پسرم ، چون طبیعت فقط می خواهد قدرت عظیم خود را به رخ انسان ضعیف بکشد.)
در ورای بارش برف و ابرهای متراکم و وزش باد، وجود متعالی هست که به نیاز زمین آگاه هست ، چون زمین آفریده خود اوست، و او به درماندگان به دید ترحم می نگرد.
شجاع باش پسرم ، طبیعت در بهار لبخند می زند، در تابستان می خندد و در پاییز خمیازه می کشد اما هم اکنون طبیعت می گریدو با اشکهای خود زندگی پنهان در زیر زمین را آبیاری می کند.
بخواب کودک عزیزم ، پدرت از جهان ابدی ، ما را نظاره گر است و هم اکنون برف و رعد ما را به او نزدیکتر می گرداند.
بخواب محبوب من ! چون این پتوی سفیدی که مارا سرد می کند ، بذرها و دانه ها را گرم نگه می دارد و این اوضاع نامناسب ، گلهایی زیبا را در موسم بهار به ارمغان خواهد آورد.
پس پسرم !انسان نمی تواند بدون جدایی حزن انگیز و فراق و بردباری بسیار و دردو رنج فراوان به عشق دستیابد. بخواب کودک من ، رویاهای شیرین،روحت را در خواهد یافت ، روحی که از تاریکی خوفنام شب و سرمای زننده بیمناک نمی شود.
پسرک با دیدگانی خواب آلود به مادرش نگریست و گفت )مادر ، پلکهایم سنگین شده ، اما بدون خواندن دعا نمی توانم به خواب بروم)
زن به سیمای فرشته گون پسرش نگریست ، دیدگان غبار گرفته اش تار شد و گفت : ( پسرم با من بخوان،
خداوندا به تهیدستان رحم کن و آنها را از شر زمستان درامان نگه دار ، بدنهای نحیف آنها را با دستان بخشنده خویش گرم نما، بینوایان را که در خانه های فرسوده می خوابند، واز گرسنگی و سرما رنج می برند ، دستگیری کن.خدایا ندای بیوه گان بینوایی را که نگران فرزندانشان هستند ، بشنو.
خداوندا! دل تمام انسان ها را بگشا تا شاید رنج و بدبختی در ماندگان را احساس کنند . به دردمندانی که درها را می کوبند.، رحم کن و این رهروان را به مأمنی گرم ، رهنما باش.
پروردگارا !! پرندگان کوچک را مراقب باش و درختان و کشتزارها را از گزند توفان محافظت فرما ، چون تو بخشایشگر و سرشار از عشـــــــــــــقی .)
آن هنگام که خواب روح پسرک را به تسخیر در آورد ، مادرش او را در بستر قرار داد و با لبهای لرزان او را بوسید . سپس بازگشت و نزدیک اجاق نشست و مشغول بافتن جامه ای پشمین برای او شد
*********************************************
زیباترین قـــلب دنیا
در ورای بارش برف و ابرهای متراکم و وزش باد، وجود متعالی هست که به نیاز زمین آگاه هست ، چون زمین آفریده خود اوست، و او به درماندگان به دید ترحم می نگرد.
شجاع باش پسرم ، طبیعت در بهار لبخند می زند، در تابستان می خندد و در پاییز خمیازه می کشد اما هم اکنون طبیعت می گریدو با اشکهای خود زندگی پنهان در زیر زمین را آبیاری می کند.
بخواب کودک عزیزم ، پدرت از جهان ابدی ، ما را نظاره گر است و هم اکنون برف و رعد ما را به او نزدیکتر می گرداند.
بخواب محبوب من ! چون این پتوی سفیدی که مارا سرد می کند ، بذرها و دانه ها را گرم نگه می دارد و این اوضاع نامناسب ، گلهایی زیبا را در موسم بهار به ارمغان خواهد آورد.
پس پسرم !انسان نمی تواند بدون جدایی حزن انگیز و فراق و بردباری بسیار و دردو رنج فراوان به عشق دستیابد. بخواب کودک من ، رویاهای شیرین،روحت را در خواهد یافت ، روحی که از تاریکی خوفنام شب و سرمای زننده بیمناک نمی شود.
پسرک با دیدگانی خواب آلود به مادرش نگریست و گفت )مادر ، پلکهایم سنگین شده ، اما بدون خواندن دعا نمی توانم به خواب بروم)
زن به سیمای فرشته گون پسرش نگریست ، دیدگان غبار گرفته اش تار شد و گفت : ( پسرم با من بخوان،
خداوندا به تهیدستان رحم کن و آنها را از شر زمستان درامان نگه دار ، بدنهای نحیف آنها را با دستان بخشنده خویش گرم نما، بینوایان را که در خانه های فرسوده می خوابند، واز گرسنگی و سرما رنج می برند ، دستگیری کن.خدایا ندای بیوه گان بینوایی را که نگران فرزندانشان هستند ، بشنو.
خداوندا! دل تمام انسان ها را بگشا تا شاید رنج و بدبختی در ماندگان را احساس کنند . به دردمندانی که درها را می کوبند.، رحم کن و این رهروان را به مأمنی گرم ، رهنما باش.
پروردگارا !! پرندگان کوچک را مراقب باش و درختان و کشتزارها را از گزند توفان محافظت فرما ، چون تو بخشایشگر و سرشار از عشـــــــــــــقی .)
آن هنگام که خواب روح پسرک را به تسخیر در آورد ، مادرش او را در بستر قرار داد و با لبهای لرزان او را بوسید . سپس بازگشت و نزدیک اجاق نشست و مشغول بافتن جامه ای پشمین برای او شد
*********************************************
زیباترین قـــلب دنیا
روزی مرد جوانی در میانه ی شهری ایستاد و ادعا کرد زیباترین قلب دنیا را دارد . جمعیت زیادی دور او را گرفته و به قلب سالم و بدون خدشه ی او
نگاه می کردند و همه تصدیق می کردند که قلب او براستی زیباترین و بی نقص ترین قلبی است که تا کنون دیده اند.
مرد جوان در کمال افتخار و با صدایی بلندتر از جمعیت به تعریف از قلب خود می پرداخت که ناگهان پیرمردی جلوتر از جمعیت آمده خطاب به مرد جوان گفت : « اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست .» سکوتی برقرار شد و مرد جوان به همراه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند ، قلب او با قدرت تمام می تپید ، اما پر از زخم بود .
قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آن شده بود ، اما آنها بدرستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد . در بعضی نقاط قلب پیرمرد شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پرنکرده بود .
مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا
می کند قلب زیباتری دارد !
مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرده خندید و گفت : « سر شوخی داری ؟ قلبت را با قلب من مقایسه کن ! قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است ! »
پیرمرد گفت : « درست است ، قلب تو سالم به نظر میرسد . اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نخواهم کرد ... تو نخواهی دانست که هر زخمی یادگار مهر کسی است که من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام ، گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه ی بخشیده شده ، قرار داده ام . اما چون این دو عین هم نبوده اند ، گوشه هایی دندانه دندانه بر قلبم دارم ، آنها برایم بسیار عزیزند ، چرا که یادآور عشقی زیبا هستند . بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ا م اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند ! اینها همین شیارهای عمیق هستند . گرچه دردآورند اما ، باز یاد آور یک دلدادگیه من اند و من همه در این امیدم که آنها روزی باز گردند و این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند . پس حال می بینی که زیبایی واقعی چیست ... ! »
مرد جوان چند لحظه بی هیچ سخنی اورا نظاره کرد ، در حالیکه اشک از گونه هایش سرازیر بود ، سمت پیرمرد رفته از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستانی لرزان ، به پیرمرد تقدیم کرد . پیرمرد آنرا گرفت و در قلبش جای داد و او نیز بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان قرار داد .
مرد جوان به قلبش نگریست ، سالم نبود ، اما او و جمعیت همگی اذعان داشتند که از همیشه زیباتر بود .
نگاه می کردند و همه تصدیق می کردند که قلب او براستی زیباترین و بی نقص ترین قلبی است که تا کنون دیده اند.
مرد جوان در کمال افتخار و با صدایی بلندتر از جمعیت به تعریف از قلب خود می پرداخت که ناگهان پیرمردی جلوتر از جمعیت آمده خطاب به مرد جوان گفت : « اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست .» سکوتی برقرار شد و مرد جوان به همراه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند ، قلب او با قدرت تمام می تپید ، اما پر از زخم بود .
قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آن شده بود ، اما آنها بدرستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد . در بعضی نقاط قلب پیرمرد شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پرنکرده بود .
مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا
می کند قلب زیباتری دارد !
مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرده خندید و گفت : « سر شوخی داری ؟ قلبت را با قلب من مقایسه کن ! قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است ! »
پیرمرد گفت : « درست است ، قلب تو سالم به نظر میرسد . اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نخواهم کرد ... تو نخواهی دانست که هر زخمی یادگار مهر کسی است که من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام ، گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه ی بخشیده شده ، قرار داده ام . اما چون این دو عین هم نبوده اند ، گوشه هایی دندانه دندانه بر قلبم دارم ، آنها برایم بسیار عزیزند ، چرا که یادآور عشقی زیبا هستند . بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ا م اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند ! اینها همین شیارهای عمیق هستند . گرچه دردآورند اما ، باز یاد آور یک دلدادگیه من اند و من همه در این امیدم که آنها روزی باز گردند و این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند . پس حال می بینی که زیبایی واقعی چیست ... ! »
مرد جوان چند لحظه بی هیچ سخنی اورا نظاره کرد ، در حالیکه اشک از گونه هایش سرازیر بود ، سمت پیرمرد رفته از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستانی لرزان ، به پیرمرد تقدیم کرد . پیرمرد آنرا گرفت و در قلبش جای داد و او نیز بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان قرار داد .
مرد جوان به قلبش نگریست ، سالم نبود ، اما او و جمعیت همگی اذعان داشتند که از همیشه زیباتر بود .
*****************************************
شـــب عــروسی
از سال 1953 توی یه کیوسک مطبوعاتی کنار ایستگاه اتوبوس کار می کنم و از همون زمان چشم چشم می کنم که روزی دختر باب دلم رو توی همین ایستگاه پیدا کنم. اون موقعی که سر این کار اومدم هنوز رنگ سبز روشن در دیوار اینجا تر و تازه بود. ارتشیهایی هم که از جنگ کره برمیگشتند دم کیوسک میایستاند و سیگار می خریدند و من از همین ها با درجهها و رستههای نظامی و نیروی دریایی و تفنگداران و گارد ساحلی آشنا شدم.
یه بار یه خیکی سفید پوست که ژاکتی قهوه ای تنش بود خفتگیرم کرد. دو دندانی رو که توی دهانش بود به رخ ام کشید و لوله تفنگ چسب خورده اش رو روی سینه ام نشونه گرفت. من اصلا نترسیدم اما اون هر چی پو ل و پله داشتم ازم گرفت. اون جوری که من دیدم عین خودم آدم کله خری بود. می تونست خیلی راحت دخلم رو پشت پیشخون بیاره و همون چند دلار رو به جیب بزنه و بره پی کارش. همه مون از همین قماشیم. با این که تموم سیصد و بیست و سه دلارم رو با دست خودم دادم دستش الان بیشتر احساس ثرتمندی می کنم اما همچین که رفت زنگ زدم به پلیس.
اول گفتند نتونستند بگیرندش. بعد گفتند توی یه ایالت دیگه، گمونم اوتاوا، دستگیرش کردیم. چند وقت بعد هم گفتند مرده اش رو توی پارکینگ فرودگاهی توی کانزاس پیدا کردند اما از کجا معلوم که راست می گفتند. شاید یارو هنوز زنده باشه. یه وقت دیدی برگشت و باز خفتگیرم کرد. اون وقت ممکنه هم پولم رو ببره هم یه تیر توی کله ام خالی کنه.
خلاصه توی ایستگاه اتوبوس هر اتفاقی ممکنه بیفته. مثلا توی سال های 1960 سر و کله هیپی ها پیدا شد. جوون هایی بودند که لباس های اجق وجق پاره و پوره می پوشیدند و با همه زار و زندگی شون مثل چادر و کوله پشتی و هزار خرت و پرت دیگه توی کیسه های خواب می خوابیدند.
درست همین موقع ها بود که به دلم برات شد کم کم دارم دختر باب دلم رو پیدا می کنم؛ دختری از این پسرهای گیسو بلند خوشش نمی آد، از آس و پاس بودن توی کوچه و خیابون خسته است و حاضره دستش رو بذاره توی دستم و و روی تخت فنری قیژقیژوی من با من هم آغوش بشه. همیشه چشم به راه بودم تا این که یه روز زن جوونی رو دیدم . خسته و کوفته بود و دبنال یکی می گشت تیمارش کنه. من براش ساندویچ و یه فنجون قهوه و کرم بادام زمینی خریدم. چندتایی هم قرص آسپرین، یه پاکت شیر، ناخنگیر و یه پیراهن به رسم هدیه براش گرفتم.
به اش گفتم می تونه بیاد خونه من استراحت کنه و تا هر وقت که دلش خواست بمونه. گفتم خونه من یه اتاق بیشتر نداره و اون هم زیاد شیک و پیک نیست. گفتم اما خونه خودمه و هر چی هست قابل اون رو نداره. باز خوبه تر و تمیزش کرده بودم. روز قبل از دیدن این دختره سرگردون روفت و روبش کرده بودم.
دختره تلنگری به کله ام زد و گفت تو چقدر دل رحمی. گفت که می خواد ده – دوازده ساعتی بخوابه و بعد زحمت رو کم می کنه. بردمش خونه. همچین که رسیدیم خودش رو انداخت روی تخت و زار زار گریه کرد و گفت:« خیلی آقایی. » بعد عینهو مرده ها خوابش برد. من روی زمین خوابیدم. نصفه های شب بود که از خواب پریدم. آتیشم تند شده بود. اتاق دور شرم می چرخید. هوا پر شده بود از بوی زن. یواشکی خزیدم و بغل دختره دراز کشیدم. هنوز لباس بیرونی تنش بود. سنگین و شمرده شمرده نفس می کشید. دست کشیدم روی پوستش. بعد دست بردم زیر لباسش. بیدار نشد. فقط نفس بلندی کشید و چرخید. صبح که از خواب پا شدم دختره رفته بود.
از سال 1953 اینجا کار می کنم و منتظرم روزی دختر باب دلم رو پیدا کنم. گمونم پیدا هم شد منتهی خیلی از ازدواج ها زیاد دوام نمی آرن.
یه بار یه خیکی سفید پوست که ژاکتی قهوه ای تنش بود خفتگیرم کرد. دو دندانی رو که توی دهانش بود به رخ ام کشید و لوله تفنگ چسب خورده اش رو روی سینه ام نشونه گرفت. من اصلا نترسیدم اما اون هر چی پو ل و پله داشتم ازم گرفت. اون جوری که من دیدم عین خودم آدم کله خری بود. می تونست خیلی راحت دخلم رو پشت پیشخون بیاره و همون چند دلار رو به جیب بزنه و بره پی کارش. همه مون از همین قماشیم. با این که تموم سیصد و بیست و سه دلارم رو با دست خودم دادم دستش الان بیشتر احساس ثرتمندی می کنم اما همچین که رفت زنگ زدم به پلیس.
اول گفتند نتونستند بگیرندش. بعد گفتند توی یه ایالت دیگه، گمونم اوتاوا، دستگیرش کردیم. چند وقت بعد هم گفتند مرده اش رو توی پارکینگ فرودگاهی توی کانزاس پیدا کردند اما از کجا معلوم که راست می گفتند. شاید یارو هنوز زنده باشه. یه وقت دیدی برگشت و باز خفتگیرم کرد. اون وقت ممکنه هم پولم رو ببره هم یه تیر توی کله ام خالی کنه.
خلاصه توی ایستگاه اتوبوس هر اتفاقی ممکنه بیفته. مثلا توی سال های 1960 سر و کله هیپی ها پیدا شد. جوون هایی بودند که لباس های اجق وجق پاره و پوره می پوشیدند و با همه زار و زندگی شون مثل چادر و کوله پشتی و هزار خرت و پرت دیگه توی کیسه های خواب می خوابیدند.
درست همین موقع ها بود که به دلم برات شد کم کم دارم دختر باب دلم رو پیدا می کنم؛ دختری از این پسرهای گیسو بلند خوشش نمی آد، از آس و پاس بودن توی کوچه و خیابون خسته است و حاضره دستش رو بذاره توی دستم و و روی تخت فنری قیژقیژوی من با من هم آغوش بشه. همیشه چشم به راه بودم تا این که یه روز زن جوونی رو دیدم . خسته و کوفته بود و دبنال یکی می گشت تیمارش کنه. من براش ساندویچ و یه فنجون قهوه و کرم بادام زمینی خریدم. چندتایی هم قرص آسپرین، یه پاکت شیر، ناخنگیر و یه پیراهن به رسم هدیه براش گرفتم.
به اش گفتم می تونه بیاد خونه من استراحت کنه و تا هر وقت که دلش خواست بمونه. گفتم خونه من یه اتاق بیشتر نداره و اون هم زیاد شیک و پیک نیست. گفتم اما خونه خودمه و هر چی هست قابل اون رو نداره. باز خوبه تر و تمیزش کرده بودم. روز قبل از دیدن این دختره سرگردون روفت و روبش کرده بودم.
دختره تلنگری به کله ام زد و گفت تو چقدر دل رحمی. گفت که می خواد ده – دوازده ساعتی بخوابه و بعد زحمت رو کم می کنه. بردمش خونه. همچین که رسیدیم خودش رو انداخت روی تخت و زار زار گریه کرد و گفت:« خیلی آقایی. » بعد عینهو مرده ها خوابش برد. من روی زمین خوابیدم. نصفه های شب بود که از خواب پریدم. آتیشم تند شده بود. اتاق دور شرم می چرخید. هوا پر شده بود از بوی زن. یواشکی خزیدم و بغل دختره دراز کشیدم. هنوز لباس بیرونی تنش بود. سنگین و شمرده شمرده نفس می کشید. دست کشیدم روی پوستش. بعد دست بردم زیر لباسش. بیدار نشد. فقط نفس بلندی کشید و چرخید. صبح که از خواب پا شدم دختره رفته بود.
از سال 1953 اینجا کار می کنم و منتظرم روزی دختر باب دلم رو پیدا کنم. گمونم پیدا هم شد منتهی خیلی از ازدواج ها زیاد دوام نمی آرن.
************************************
هیاهو در شــیب بعدازظهر
شهرام گفت: «فری، همین جا بزن کنار. زیر اون درخت جون می ده واسه عرق خوری، مردیم از تشنگی.» سرش را برد توی موهای یاسمن و آهسته چیزی توی گوشاش گفت و بعد بلند بلند خندید.
فریدون از توی آینه پشت سرش را نگاه کرد و فرمان را به سمت راست چرخاند. ماشین را توی سراشیبی تندی نگاه داشت و ترمز دستی را کشید. گفت: «اینم بهشت این هفته.»
اوایل پاییز بود و باد سردی میپیچید توی درختهای کنار جاده و نکشان را تکان میداد.
پریسا از روی صندلی جلو گفت: « کاش میترا هم بود. » و برگشت به الیاس نگاه کرد. گفت: « بیداری؟»
الیاس سرش را به شیشهی پنجره تکیه داده بود و دستاش را گذاشته بود روی دوربینی که از گردناش آویزان بود. چشمهاش را باز کرد و گفت: « رسیدیم؟»
فریدون گفت: «من میرم یه جای خوب پیدا کنم.» و از شیب کنار جاده پایین رفت.
شهرام گفت: « یخدون رو من میآرم.» و رفت به طرف صندوق عقب.
یاسمن و پریسا دستهای هم را گرفته بودند تا وقتی از شیب پایین میروند لیز نخورند.
الیاس از ماشین که پیاده شد چشمهاش را تنگ کرد و زل زد به دوردست. به کوهها که نکشان هنوز از برف سفید بود. بعد نگاه کرد به دامنهی کوه که خانهی چوبی فرسودهای لای درختهای آن جا بود. آخر سر خیره شد به آسمان که تکه ابر بیقوارهای در افق یک دستیاش را به هم زده بود.
فریدون از زیردرختی فریاد زد: « بیا پایین دیگه خوشگله! داری چی کار میکنی؟ تا حالا آسمون ندیدی؟»
شهرام دراز کشیده بود و سرش را گذاشته بود روی پاهای یاسمن. بطری سبز کوچکی را با فاصله بالای دهاناش گرفته بود و آن را کج کرده بود. گفت: « میخورم به سلامتی یاسمن و فری و پریسا و میترا. به سلامتی خودم. خودِ خودِ خودم. خودِ خیلی خوبم که هیشکی قدرش رو نمی دونه مگه خودم. و میخورم به سلامتی این الیاس خوشگله . این شازده پسر که در روزگاری که آدمهاش واسه بیداری هم تره خرد نمیکنند، هنوز واسه یه خواب ناقابل اوضاعش رو به راه نشده.»
منظورش خوابی بود که الیاس سه شب قبل دیده بود. خواب ناواضحی درباره فرشتهای که زیر باران شدیدی حسابی خیس شده بود و همین طور که بال بال میزد سعی میکرد در خواب چیزی به الیاس بگوید.
شهرام بطری را خم کرد و مایع سرخی از شیشه ی سبز ریخت توی دهاناش. بطری را همان طور نگهداشت تا دهانش پُر شد و کمی از مایع سرخ ریخت روی دامن یاسمن.
فری دستاش را انداخت گردن پریسا و زل زد به لیوان توی دستاش. گفت: « من اما میخورم اولا به سلامتی این بت خوشگلم یعنی پریسا جون. دویما واسه الیاس خان صوفی که دعا میکنم هرچی زودتر عقلش برگرده سرجاش و از ترک بزنه بیرون. سیوما به سلامتی این سرسره ی بیپدر و مادر که امروز سوار شدن روش حسابی داره کیف می ده.»
پریسا خندید و گفت: « عزیزم، کدوم سرسره؟ من که چیزی نمی بینم.»
یاسمن گفت: « پریساجون، لیوان رو ازش بگیر. داره زیاده روی میکنه »
الیاس ایستاد و زل زد به دور دست. گفت: « میرم چندتا عکس بگیرم. زود برمیگردم.» و دور شد.
فری نگاه کرد به الیاس که در نظرش انگار از پشت شیشه ماتی، محو و ناپیدا بود.
گفت: « اولش باس از پلههاش بری بالا. بالا و بالا و بالا. بعد باس بیای پایین. لییییییییز بخوری بیای پایین. رفتن بالا آسون. پایین اومدن سخت. ببخشید اشتباه شد، رفتن بالا کار هرکول، اومدن پایین کار میمون. یعنی آسون. بالا سخت، پایین آسون. امروز چند شنبهس؟»
دقیقهای کسی چیزی نگفت. سکوت بود و صدای باد که می پیچید توی درختان.
- « کسی نمیدونه امروز چند شنبهس؟»
لحناش طوری بود انگار داشت کسی را تهدید میکرد.
شهرام گفت: «فرض کن هفت شنبهس. خوب، که چی؟ گور بابای هرچی چند شنبهس.»
بطری سبز خالی را گذاشت جلو چشمهاش و از پشت آن زل زد به فری. صورت فری از پشت شیشه کش آمد و پهن شد و بعد پیچ خورد تا چشمهاش رفت توی بینیاش، تا دهاناش رفت توی چشمهاش. شهرام زد زیرخنده و نشست. بس که خندیده بود اشک جمع شده بود توی چشمهاش.
فری گفت: «خیلی خوب، هفت شنبه. گرچه به نظر من فرقی نمیکنه. منظورم اینه که جمعه و سهشنبه و هفتشنبه همه سر و ته یه کرباسند. صبح تا ظهر عینهو بالا رفتن از سرسره می مونه اما همین که اذون رو گفتند ورق برمیگرده. منظورم اینه که با صدای اذون میریم تو سرازیری. انگار بعدازظهر که میشه لییییییز میخوریم و با سرعت نور میریم توی شب. لامسب. به نظر من هر روز یعنی سرسره سواری.»
ماشینی به سرعت از جاده گذشت و صدای موسیقیای که از آن بیرون می ریخت آن قدر بلند بود که کسی بقیهی حرف های فری را نشنید.
فری گفت: «پریسا جون نظر تو چیه؟ موافقی؟»
پریسا لیوان خالی را از دست فری گرفت و گذاشت روی زمین. گفت: « با چی؟ با چی موافقم؟»
باز همه سکوت کردند. این بار آن قدر سکوت شان طول کشید که سوال پریسا از ذهن همه پاک شد. حتی خودش.
الیاس دستاش را کشید روی دیوارهای چوبی خانهی فرسودهی جنگلی و به پیرزنی که توی درگاه ایستاده بود گفت که میخواهد از خانهی او عکس بگیرد. گفت دوست دارد از او هم عکس بگیرد. از او و خانهاش با هم.
پیرزن گفت: « از من؟» و لبخند زد. عینک آفتابی تیرهاش را روی چشمهاش جا به جا کرد و روسریاش را کشید جلو. ایستاد جلو خانهاش.
الیاس عقب رفت تا زاویهی مناسبی برای عکاسی پیدا کند. روی تکه سنگی ایستاد و از چشمی دوربین به خانه چوبی و زنی که جلو خانه ایستاده بود خیره شد. برای لحظهای احساس کرد دارد از مدل لباسی در پاریس عکس میگیرد! گفت: « لطفا تکان نخورید.» گفت:« عالیه.» گفت: «تموم شد.»
بعد جلوتر رفت و چند عکس دیگر از صورت پیرزن گرفت. بعد از پنجرهی بستهی خانه عکس گرفت. بعد، باز چند عکس از صورت پیرزن گرفت. این بار با سایههای موربی که نور روز روی صورتاش انداخته بود. کارش که تمام شد انگار از شیب تندی بالا رفته باشد یا سنگ درشتی را جا به جا کرده باشد، خیس عرق شده بود. دوربین را به گردناش انداخت و به نک کوه نگاه کرد.
گفت: «عکسها رو که چاپ کردم براتون میفرستم.»
این را که گفت زل زد توی عینک پیرزن. و ناگهان انگار چیزی، چیزی واضح و تکان دهنده را کشف کرده باشد یک قدم عقب رفت و احساس کرد هیچ وقت در عمرش این قدر احمق نبوده است. احساس کرد این حماقت به شدت وضوح برفهای نک کوه یا تکه ابر ته افق یا بادی که میپیچید توی کوهستان یا حتی واقعیت کفشهاش بدیهی است.
توی ماشین که نشستند یاسمن گفت: « الیاس خان عکاسی کردی؟»
فری بطری سبزی را از پنجرهی ماشین بیرون انداخت و گفت:« damn! God »
پریسا گفت: « اون بالا خوش گذشت الیاس خان؟ »
الیاس بند دوربین را از گردناش بیرون آورد و زل زد به خانه چوبی توی دامنهی کوه. خانه، انگار لکهی قهوهایِ رنگ و رو رفتهای بود بر زمینه یکدست سبز جنگل.
ماشین که راه افتاد شهرام گفت: « یاسی ما یه سؤال کرد، خوشگله. پرسید چیزی هم شیکار کردی، شازده؟»
الیاس آهسته، خیلی آهسته، آن قدر که تنها خودش صدای خودش را شنید، گفت: « خفه شید.» و بعد دریچهی پشت دوربیناش را با دقت باز کرد تا نور حلقهی فیلم توی دوربین را سیاه کند.
فریدون از توی آینه پشت سرش را نگاه کرد و فرمان را به سمت راست چرخاند. ماشین را توی سراشیبی تندی نگاه داشت و ترمز دستی را کشید. گفت: «اینم بهشت این هفته.»
اوایل پاییز بود و باد سردی میپیچید توی درختهای کنار جاده و نکشان را تکان میداد.
پریسا از روی صندلی جلو گفت: « کاش میترا هم بود. » و برگشت به الیاس نگاه کرد. گفت: « بیداری؟»
الیاس سرش را به شیشهی پنجره تکیه داده بود و دستاش را گذاشته بود روی دوربینی که از گردناش آویزان بود. چشمهاش را باز کرد و گفت: « رسیدیم؟»
فریدون گفت: «من میرم یه جای خوب پیدا کنم.» و از شیب کنار جاده پایین رفت.
شهرام گفت: « یخدون رو من میآرم.» و رفت به طرف صندوق عقب.
یاسمن و پریسا دستهای هم را گرفته بودند تا وقتی از شیب پایین میروند لیز نخورند.
الیاس از ماشین که پیاده شد چشمهاش را تنگ کرد و زل زد به دوردست. به کوهها که نکشان هنوز از برف سفید بود. بعد نگاه کرد به دامنهی کوه که خانهی چوبی فرسودهای لای درختهای آن جا بود. آخر سر خیره شد به آسمان که تکه ابر بیقوارهای در افق یک دستیاش را به هم زده بود.
فریدون از زیردرختی فریاد زد: « بیا پایین دیگه خوشگله! داری چی کار میکنی؟ تا حالا آسمون ندیدی؟»
شهرام دراز کشیده بود و سرش را گذاشته بود روی پاهای یاسمن. بطری سبز کوچکی را با فاصله بالای دهاناش گرفته بود و آن را کج کرده بود. گفت: « میخورم به سلامتی یاسمن و فری و پریسا و میترا. به سلامتی خودم. خودِ خودِ خودم. خودِ خیلی خوبم که هیشکی قدرش رو نمی دونه مگه خودم. و میخورم به سلامتی این الیاس خوشگله . این شازده پسر که در روزگاری که آدمهاش واسه بیداری هم تره خرد نمیکنند، هنوز واسه یه خواب ناقابل اوضاعش رو به راه نشده.»
منظورش خوابی بود که الیاس سه شب قبل دیده بود. خواب ناواضحی درباره فرشتهای که زیر باران شدیدی حسابی خیس شده بود و همین طور که بال بال میزد سعی میکرد در خواب چیزی به الیاس بگوید.
شهرام بطری را خم کرد و مایع سرخی از شیشه ی سبز ریخت توی دهاناش. بطری را همان طور نگهداشت تا دهانش پُر شد و کمی از مایع سرخ ریخت روی دامن یاسمن.
فری دستاش را انداخت گردن پریسا و زل زد به لیوان توی دستاش. گفت: « من اما میخورم اولا به سلامتی این بت خوشگلم یعنی پریسا جون. دویما واسه الیاس خان صوفی که دعا میکنم هرچی زودتر عقلش برگرده سرجاش و از ترک بزنه بیرون. سیوما به سلامتی این سرسره ی بیپدر و مادر که امروز سوار شدن روش حسابی داره کیف می ده.»
پریسا خندید و گفت: « عزیزم، کدوم سرسره؟ من که چیزی نمی بینم.»
یاسمن گفت: « پریساجون، لیوان رو ازش بگیر. داره زیاده روی میکنه »
الیاس ایستاد و زل زد به دور دست. گفت: « میرم چندتا عکس بگیرم. زود برمیگردم.» و دور شد.
فری نگاه کرد به الیاس که در نظرش انگار از پشت شیشه ماتی، محو و ناپیدا بود.
گفت: « اولش باس از پلههاش بری بالا. بالا و بالا و بالا. بعد باس بیای پایین. لییییییییز بخوری بیای پایین. رفتن بالا آسون. پایین اومدن سخت. ببخشید اشتباه شد، رفتن بالا کار هرکول، اومدن پایین کار میمون. یعنی آسون. بالا سخت، پایین آسون. امروز چند شنبهس؟»
دقیقهای کسی چیزی نگفت. سکوت بود و صدای باد که می پیچید توی درختان.
- « کسی نمیدونه امروز چند شنبهس؟»
لحناش طوری بود انگار داشت کسی را تهدید میکرد.
شهرام گفت: «فرض کن هفت شنبهس. خوب، که چی؟ گور بابای هرچی چند شنبهس.»
بطری سبز خالی را گذاشت جلو چشمهاش و از پشت آن زل زد به فری. صورت فری از پشت شیشه کش آمد و پهن شد و بعد پیچ خورد تا چشمهاش رفت توی بینیاش، تا دهاناش رفت توی چشمهاش. شهرام زد زیرخنده و نشست. بس که خندیده بود اشک جمع شده بود توی چشمهاش.
فری گفت: «خیلی خوب، هفت شنبه. گرچه به نظر من فرقی نمیکنه. منظورم اینه که جمعه و سهشنبه و هفتشنبه همه سر و ته یه کرباسند. صبح تا ظهر عینهو بالا رفتن از سرسره می مونه اما همین که اذون رو گفتند ورق برمیگرده. منظورم اینه که با صدای اذون میریم تو سرازیری. انگار بعدازظهر که میشه لییییییز میخوریم و با سرعت نور میریم توی شب. لامسب. به نظر من هر روز یعنی سرسره سواری.»
ماشینی به سرعت از جاده گذشت و صدای موسیقیای که از آن بیرون می ریخت آن قدر بلند بود که کسی بقیهی حرف های فری را نشنید.
فری گفت: «پریسا جون نظر تو چیه؟ موافقی؟»
پریسا لیوان خالی را از دست فری گرفت و گذاشت روی زمین. گفت: « با چی؟ با چی موافقم؟»
باز همه سکوت کردند. این بار آن قدر سکوت شان طول کشید که سوال پریسا از ذهن همه پاک شد. حتی خودش.
الیاس دستاش را کشید روی دیوارهای چوبی خانهی فرسودهی جنگلی و به پیرزنی که توی درگاه ایستاده بود گفت که میخواهد از خانهی او عکس بگیرد. گفت دوست دارد از او هم عکس بگیرد. از او و خانهاش با هم.
پیرزن گفت: « از من؟» و لبخند زد. عینک آفتابی تیرهاش را روی چشمهاش جا به جا کرد و روسریاش را کشید جلو. ایستاد جلو خانهاش.
الیاس عقب رفت تا زاویهی مناسبی برای عکاسی پیدا کند. روی تکه سنگی ایستاد و از چشمی دوربین به خانه چوبی و زنی که جلو خانه ایستاده بود خیره شد. برای لحظهای احساس کرد دارد از مدل لباسی در پاریس عکس میگیرد! گفت: « لطفا تکان نخورید.» گفت:« عالیه.» گفت: «تموم شد.»
بعد جلوتر رفت و چند عکس دیگر از صورت پیرزن گرفت. بعد از پنجرهی بستهی خانه عکس گرفت. بعد، باز چند عکس از صورت پیرزن گرفت. این بار با سایههای موربی که نور روز روی صورتاش انداخته بود. کارش که تمام شد انگار از شیب تندی بالا رفته باشد یا سنگ درشتی را جا به جا کرده باشد، خیس عرق شده بود. دوربین را به گردناش انداخت و به نک کوه نگاه کرد.
گفت: «عکسها رو که چاپ کردم براتون میفرستم.»
این را که گفت زل زد توی عینک پیرزن. و ناگهان انگار چیزی، چیزی واضح و تکان دهنده را کشف کرده باشد یک قدم عقب رفت و احساس کرد هیچ وقت در عمرش این قدر احمق نبوده است. احساس کرد این حماقت به شدت وضوح برفهای نک کوه یا تکه ابر ته افق یا بادی که میپیچید توی کوهستان یا حتی واقعیت کفشهاش بدیهی است.
توی ماشین که نشستند یاسمن گفت: « الیاس خان عکاسی کردی؟»
فری بطری سبزی را از پنجرهی ماشین بیرون انداخت و گفت:« damn! God »
پریسا گفت: « اون بالا خوش گذشت الیاس خان؟ »
الیاس بند دوربین را از گردناش بیرون آورد و زل زد به خانه چوبی توی دامنهی کوه. خانه، انگار لکهی قهوهایِ رنگ و رو رفتهای بود بر زمینه یکدست سبز جنگل.
ماشین که راه افتاد شهرام گفت: « یاسی ما یه سؤال کرد، خوشگله. پرسید چیزی هم شیکار کردی، شازده؟»
الیاس آهسته، خیلی آهسته، آن قدر که تنها خودش صدای خودش را شنید، گفت: « خفه شید.» و بعد دریچهی پشت دوربیناش را با دقت باز کرد تا نور حلقهی فیلم توی دوربین را سیاه کند.
