خوشـــبختی پــــروانه است

طنز ـ عکس ـ خاطره ـ عرفان و ......... (خوشبختی پروانه است، اگر او را دنبال کنی از تو می گریزد ولی اگر آرام بنشینید روی سر شما خواهد نشست. )

به به به به به به . به قول یه بنده خدایی : سلام علیکم و الرحمه الله .   (نامحرمها دست ندن لطفا) بعضی ها غیرتی می شن.

آقا حال و احوا شما چطوره ؟ خوبید ؟ چه خبرا؟ خوش می گذره ؟ آب و برق ، گاز و تلفن و اینها چطورن  ؟ خوبن  ؟ خوب به سلامت خبر هم رسید که توی زمستون از کمبود گاز هم بهره مند هستیم و قطعی گاز داریم. بریم به فکر کپسول گاز باشیم تا گرون نشده. هیزم هم فکر کنم خوب باشه . باید اینطوری لباس خشک کنیم. 

خوب احوالات کلی شما چطوره ؟ بسه دیگه زیادی حالتون رو پرسیدم .....

یه خورده جدی بحرفم : ولادت باسعادت یگانه منجی عالم بشریت ، حضرت قائم آل محمد (صلوات) امام زمان رو به تمامی دوستان گلم تبریک می گم. انشالله در زیر سایه امام زمان خوش و خرم و پیروز باشید. 

برای تعجیل در ظهور آقا صـــــــــــــلوات . (اللهم صل علی محمد و آل محمد. و عجل فرجهم )

خوب بریم سر ماجــرای اتوبوس :

این اتوبوس هم شده برای ما دردسر .

یه روزی ما طبق معمول 25 دقیقه منتظر ایستاده بودیم تا ماشین بیاد . من نفر اول بودم. خوشحال از اینکه می رم می شینم. (ببینید من سه تا مسیر اتوبوس دارم. مسیر اول که له میشیم. مسیر دوم نیمه له . و مسیر سوم باید نیم ساعت بایستیم تا شاید بتونیم بشینیم.) بله. یهو دیدیدیم یه دختر خانوم فشنی با سه تا دارو دسته پاشد اومد سر صف و گفت شما نمیرید سوار بشید گفتیم نه. گفت : ای وای اتوبوس پر شده . وای میستیم اتوبوس بعدی شماها که سوار شدید ما ایستاده سوار میشیم. یه هو دیدیدم اتوبوس ریالی تشریف فرما شدن. و جلوی پای این خانومهای فشن ترمز کردن و در و باز کردن و ایشون  هم سوار شدن. 

ما گفتیم  کجا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت به شما مربوط نیست ؟ دو تا خانوم دیگه گفتن : که خجالت نمی کشید ؟ مگه فهم و شعور ندارید ؟ 

خانوم فشن : به شما ربطی نداره کثاف..................... !!!!!!!!!!!! 

ما رو می گی موندیم .

خانوم فشن : شما که خبر مرگتون سوار شدید !!!!!!!! چیه دارید حرف مفت می زنید آشغالا ؟ ؟؟؟؟؟

من : می بندی فک و یا بیام ببندمش ...........

حاج خانوم به خانوم فشن : عفت کلام داشته باش دختر جون . من جای مادرتم .

خانوم فشن : نه نه من اگه مثل تو بود از وسط دو شقش می کردم. ........ زر زیادی نزن.

یه خانوم دیگه : بیا برو پائین تو حق مارو ضایع کردی .

دوست خانوم فشن : ........خوری به تو یکی نیومده . ( نویسنده: استفاده از کلمات زشت ممنوع است. خودتون باید حس قوی داشتی باشید تا بفهمید که من چی نوشتم )

خانوم فشن : میام جلو .............. میدمااااااااااااااااااااااا ..

حاج خانوم : ببند دهنت رو . آشغال از دهنت می ریزه بیرون.

خانوم فشن : ...................... خاک بر سرت کنن با اون چادرت ........

حاج خانوم : مثل تو خوبه که صد من ....... و ......... بریزم بیرون ............

من و می گی کارد می زدی خونم در نمیومد. بلند شدم. به خدا اهل دعوا مرافه نیستم . ولی دیدم داره همینطوری فحش میده. آقا کتک کاری شروع شد. آقایون هم از اون طرف داشتن دعوا می کردن. یه دعوایی بود بیا ببین.

جاتون خالی . آی زدیم . آی زدیم. بعد همه ریختن رو سر راننده اتوبوس که تو چرا جلوی ایستگاه نگه نمی داری ؟ آقا جاتون خالی ........... نمی دونی چی شد ؟

این سه نفر لال شدن اونجا نشستن.

حاج خانوم اومد کنارم و گفت : ماشالله مثل یه مرد می مونی ؟ چند سالته ؟ گفتم ؟2      ......

حاج خانوم : شاغلی ؟         من : بله .             ح خ : چه کاره ای ؟                من : کارمند ........ دادگستری .            ح خ : درس می خونیی ؟         من : بلــه .                ح خ : من یه پسر دارم ............ مجــردی ؟                    من ؟    ببخشید من پیاده میشم.        ح خ : شماره ات رو بده .

من : شماره ندارم . خدانگهدار .                آقا من رو می گی . تازه دو تا ایستگاه بود رد شده بودم . در صورتیکه تا انتهای خط باید می نشستم . پیاده شدم. و منتظر اتوبوس بعدی........... بله . این اتوبوس هم شده برای ما دردسر . اول دعوا و بعد خواستگاری .................

چی بگم والله .............. عکس های اتوبوس در راه است.  ( این هم ماجرا داره ....... منتظر باشید.)

خوب حالا ............... :

 

دلیل گریه هام شاید واسه غربتیه که دارم ، شایدم واسه شستن گناهام باشه ، نمیدونم احتمالاً هم به خاطر این باشه که وقتی عظمت خدارو حس می کنم احساس حقارت می کنم .

خدا یی که تو قلبم جا دادم ، از این نبوده که بخوام خلوت تنهاییامو باهاش پر کنم ؛ خدا به خاطر این تو قلبمه چون که بهش نیاز دارم ، مثل همه ی آدمای دنیا ؛

می خوام وقتی اشک می ریزم ، هر قطره اشک اسم الله رو روی گونه هام حک کنه ، می خوام وقتی اشک به انتهای زندگیش می رسه رد پا بذاره و دوباره متولد بشه.

دیروز وقتی داشتم با هیبت از کنار زندگی رد می شدم ، فکر می کردم زندگی همون خداییه که باید تو قلبم باشه ،ولی اشتباه می کردم چون وقتی ازش گذشتم از چشمم افتاد ؛

بعد با کسی تا جایی همسفر شدم ، خیال کردم دیگه حتما خوده خودشه ؛

ولی وقتی وسط راه منو رها کرد فهمیدم که اینم نیست ؛

از اون روز به بعد هیچ چیز و هیچ کس را با خدا اشتباه نمی گیرم .

خدای من آنست که روحش در من جاریست ؛ فقط اوست که گریه هایم را می بیند ؛

او صدایم را می شنود ، گناهان صغیره و کبیره ی مرا می بخشد ،

او را چه دوست داشته باشم چه نداشته باشم دوستم دارد ، همیشه با من است ،

خدایی که نزدیکتر از رگ گردن به من است. خدایا رحمتت را در اشکهایم قرار بده

The image “http://i37.tinypic.com/v6rtyu.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

کاش ما بیشتر می تونستیم به خودمون بیایم و  زندگی و خدا رو بهتر بشناسیم. نظرت در مورد خود شناسی چی هستش ؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


نویسنده : ســـــارا ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ تاریخ شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٧


آخه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این همه تایپ کردم . برق رفت . اونم با این حس و حال من . . .......

بگذریم . از اول .

سلام علیکم. احوال شما ؟ از دوستای گلم که حال من رو پرسیدن خیلی خیلی ممنونمیه مدتی هست که زیاد حس ندارم . یعنی خیلی بی حوصله شدم.

نمی دونم چراااااااااااااا؟

می گن بهار آدم رو کسل می کنه ....... ما که وسط تابستونیم . نمی دونیم چمون شده. شاید دلمون بهاریه.

(اوه اوه چه رمانتیک )

خیلی از دوستان درخواست داشتن که ماجرای اتوبوس رو ادامه بدم. The image “http://www.pic4ever.com/images/wind14.gif” cannot be displayed, because it contains errors.می خوام یه روز اگه بشه از اتوبوسمون عکس بگیرم و براتون بزارم. اگه بشه.

خوب چی بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

انقدر که سرم شلوغه نمی دونم باید از کجا شروع کنم ؟

آهان...............

BalloonsYahپیشاپیش اعیاد شعبانیه رو تبریک عرض می کنم و از دوستای گلم التماس دعا دارم.BalloonsYah

آقاجون این دو سه روز که تعطیل بود ، دلم خوش کرده بودم که بریم یه مسافرت با خانواده ولی خوب نشد همش شستو شوی و اتو کشی که تموم دست و بالم رو سوزوندم و اینکه رفتیم میدون آبغــــــــــــــوره و آبلیمــــــــــــــو گرفتیم. برگشتی از میدون آنچنان با سرعت می رفتم که چند تا دست انداز رو ندیدم و مثل سیب زمینی تو روغن بالا پائین پریدیم. فکر کنم کمک ماشینم  تعطـــــــــــــــــــــــیل شد.


حالا تو این بی پولی ...............

خوب ، از اتوبوس بگم که مثل قبل : یه خانم بارداری می خواست سوار اتوبوس بشه ، حالا نفر آخر که به زور خودش رو رسونده بالا من بودم یعنی یه پام بیرون بود . هی من رو هل می داد که برو تو من بچه ام رو حداقل جا بدم . نگاش کردم ، گفتم نوکرتم با این وضع نیا بالا . گفت بی خیال . گفتم ای ول .

خلاصه من پیاده شدم ایشون سوار شدن ولی به قدری جالب رفت اون وسط برای خودش جا پیدا کرد ..... حتی نشست ...... من با خجالت تمام رفتم سمت آقایون که مملو از خانمها بود. البته ناگفته نمونه من یه پا مردم.

ولی کلی دعوا کردیم و ............ راستی یه کتاب پیدا کردم که از وسط پاره شده بود و روش نوشته بودن که : برید بابا دلتون خوشه کی وقته کتاب خوندن داره ؟؟؟؟؟؟؟؟   منم نوشتم روش : مـــــــــــــــــــــن

زیاد حرف زدم ..... ببخشید.

حالا کتاب  چی نوشته بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب بخون ......

 

چهار تا دوست که ۳۰ سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می کنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کنن. بعد از یه مدت یکی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می کشونن به تعریف از فرزندانشون...

اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه کار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت کرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شرکت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس شرکت. پسرم انقدر پولدار شده که حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد...

دومی: جالبه. پسر من هم مایهء افتخار و سرفرازی منه. توی یه شرکت هواپیمایی مشغول به کار شد و بعد دورهء خلبانی گذروند و سهامدار شرکت شد و الان اکثر سهام اون شرکت رو تصاحب کرده. پسرم اونقدر پولدار شد که برای تولد صمیمی ترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد.

سومی: خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده... اون توی بهترین دانشگاههای جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد. الان یه شرکت ساختمانی بزرگ برای خودش تأسیس کرده و میلیونر شده... پسرم اونقدر وضعش خوبه که برای تولد بهترین دوستش یه ویلای ۳۰۰۰ متری بهش هدیه داد.

هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریک می گفتند که دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریکات به خاطر چیه؟ سه تای دیگه گفتند: ما در مورد پسرهامون که باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت کردیم. راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف کنی؟

چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی یه کلوپ مخصوص کار میکنه. سه تای دیگه گفتند: اوه! مایهء خجالته! چه افتضاحی! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضی نیستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره. اتفاقاً همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمی ترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای ۳۰۰۰ متری هدیه گرفت!

نتیجهء اخلاقی: هیچوقت به چیزی که کاملا" در موردش مطمئن نیستی افتخار نکن!

تو به چی افتخار می کنی ؟


نویسنده : ســـــارا ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧


سلام دوستای گلم . هیچ حس نوشتن ندارم . فعلاً خیلی داغونم . التماس دعا . یا حق


نویسنده : ســـــارا ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧