سلام سلام![]()
احوال شما ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوبید انشاءلله ؟؟؟؟؟؟ چه کارا می کنید ؟ 

میلاد پربرکت مولای موتقیان حضرت علی (ع) رو به تمامی دوستان گرامی تبریک می گم .
همچنین روز مرد و روز پدر رو خدمت تمامی آقایون
تبریک می گم . بخصوص به بابای مهربون
و زحتمکش خودم و اونی که برای من عزیزترین تو زندگی هستش و خودش می دونه
دیگه اسمش رو نمی برم. 
خدا انشاءلله بهشون سلامتی بده و حفظشون کنه. قربونشون برم الهـــــــــــــــــــــی
خدا رحمت کنه همه پدرهایی رو که از این دنیا رفتن. برای شادی روحشون
صلوات (همچنین پدر برزگ های مهربون خودم . باباحاجی عباسعلی و بابا حاجی علی ) ![]()
![]()
برای وسیله نقلیه
هنوز آرم نخریدم. آخه پول ندارممممممممممممممممممممممممممم !!!!!!!!!!!![]()
بعد این که پول دار شدم ، می خوام اسپرتش کنم.
![]()
راستی چند روز پیش که با اتوبوس می رفتم خونه دو نفر زن و مرد خارجی (از فرانسه اومده بودن) توی اتوبوس بودن یه نقشه تهران رو هم دست گرفته بودن و با دقت نگاه می کردن و می خوندن : کیابانه مفتح (با لهجــــه بخونید آقا جون . می دونم خیابانه ولی اونا می گفتن کیابان)
. و یه سری کلمات دیگه که قرقاطی می گفتن.
خلاصه یه آقایی اونجا بود که هیچی از زبان نمی دونست و این بندگان خدا رو اشتباهی راهنمایی می کرد.من که یه مقدار زبان حالیم می شه ازشون پرسیدم که کجا می خواید بریم و خانم جواب داد و من فهمیدم که این آقا داره این دو نفر رو دور دنیا می چرخونه . خلاصه من هم جیغ بنفشی بود که سر این آقا کشیدم
که وقتی بلد نیستی ، راهنمایی نکن. که این دونفر تو کشور غریب گم نشن. بیچاره ها رو سه تا ایستگاه کشونده بود پائین تر از جایی که باید پیاده می شدن. دیگه بماند .......... که چی شد ولی خوشم اومد که کل اتوبوس طرف من رو گرفتن و اون آقا پیاده شد.
خوب این ماییم دیگه . کاریش نمی شه کرد. ![]()
![]()
یه چیز دیگه : حجاب این خانم بقدری خوب و قشنگ بود که من اصلا نمی تونستم باور کنم که با خانم فرانسوی دارم حرف می زنم.
خوب بریم سر آپ . هیچ توضیحی نمی دم. امروز سرم شلوغه وقت توضیح دادن ندارم خوشگلا . فعلا . تا بعد................
این دیوانگیست ...
که از همه ی گلهای رز تنها به خاطر این که خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم .
این دیوانگیست ...
که همه ی رویا های خود را تنها به خاطر اینکه یکی از انها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم.
این دیوانگیست ...
که امیدخود را به همه چیز از دست بدهیم ،به خاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم.
این دیوانگیست ...
که از تلاش و کوشش دست بکشیم به خاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است.
این دیوانگیست...
که همه دستهایی را که برای دوستی به سویمان دراز می شوند را به خاطر اینکه یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم.
این دیوانگست
که هیچ عشقی را باور نکنیم ، به خاطر اینکه در یکی از انها به ما خیانت شده است ...
این دیوانگیست ...
که همه ی شانس هارا لگد مال کنیم به خاطر اینکه در یکی از تلاشهایمان نا کام مانده ایم ..
این دیوانگیست ...
به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچاراین دیوانگی ها نشویم

آقا جون من جسارت نمی کنمـــــــــــــــــا !!!!!!!!!!!!
ولی اینجا کسی دیوووووووووونه هست ؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟ من اول دیوونه بودم ولی الان بهتر شدم!!!!!!!!!
تو چــــــــــــی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سلام علیکم . حال و احوال شما ؟ خوبین ؟ چه خبراااااااااااااااا ؟ ![]()
من که داغونم. خسته ام. دیگه نا ندارم . دارم از پا می افتم. از صبح پای این کامپیوتر توی اداره تا 7 شب.
حالا حساب کنید که باید با اتوبوس هم برم خونه !!!!!! من پام می رسه تو اتوبوس، با اون شلوغی، ایستاده می خوابم.
دیگه کتاب خوندنم باشه پیشکش .
من قبلا می رفتم کوه، طبیعت عکس میگرفتم 
ولی دیگه الان نمی تونم برم. ولی راضی هستم و ناراضی نیستم از این مسئله. خدا رو شکر .
بابا جان ! خوب منم دل دارم. خسته شدم به خدا. خیلی از شما دوستای گلم نگرانم شدید و گفتین چرا خسته ؟؟؟؟؟ آخه فداتون بشم من ، نه تفریح، نه استراحت، هیچی ندارم. تازه میرم خونه باید کار خونه انجام بدم.......
چی گفتین ؟ ؟؟؟؟ مگه مجبورم اینطوری کار کنم ؟؟؟؟؟؟؟ بابا شما این رئیس من رو نمی شناسید. ساعت 7 بعدازظهر هم با التماس و ترس و لرز باید برم خداحافظی کنم. من و این شوکی (دوستم) دیگه جونی برامون نمونده.
دلم می خواد برم عروسی
کلاس نقاشی
آها !!!!!!!! به درسهای دانشگاهم برسم.
کلاس ورزش
برم کلاس موسیقی
کوه برم و ................ ولی کو وقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت ؟؟؟؟؟؟ با این وضع شهریه کلاسها هم که اصلا نمی شه رفت سمتش.
سه هفته پیش این دختر دایی طفلک من دید که اینطوریه ما رو دعوت کرد سرسره آبی تو خیابان نبرد شمالی (تهران) البته شیرینی ماشینش بود. من هم به زور و اصرارش رفتیم .
حدود 10 نفر بودیم . جاتون خالی خوب بود. یه تجدید روحیه بود برامون. دیگه اینطوریه دیگه روزگار خستگی من.
بگذریم : اگه گفتید از کجا مطلب پیدا کردم؟؟؟؟؟؟؟؟ جان ؟؟؟؟؟؟؟ تو اتوبوس ؟؟ نوچ !!!!! تو قطار ؟؟؟؟ نوچ!!!! تو هواپیما ؟؟؟؟ نوچ!!! تو کشــــــتی ؟؟؟ نه بابا ! من پولدار نیستم با کشتی این ور اون ور برم . ....
خیلی خوب الان می گم : هیچ جا بابا . تو دفتر خاطراتم . من اون اوایل خیلی شعر می گفتم. شعر های نو. مطالب عرفانی . اون موقع بچه مثبت بودم.
حالا مطلب :
زندگی لطف اجباری اما شیرین خداوند است آیا کار شما طاقت فرسا و خیلی سخته..سخت تر از کار این کودک؟؟، آیا حقوق و درآمد شما خیلی کمه؟حتی از این کودک؟؟...، آیا فکر می کنین تنها و غریب هستین ؟/بدون همدم؟؟؟، آیا فکر می کنین که تحصیل کردن کار شاق و سختیه و امکانات تحصیلی در جایی که هستین خیلی کمه؟؟حتی از؟؟؟... آیا احساس شکست و تسلیم شدن در برابر سختیها و مشکلات بهتون دست داده پس این پیرمرد چی بگه؟؟ ! زیر بار زندگی خمیده و نالان هستین...همیشه؟؟ آیا تو منطقه ای که هستین مترو یا اتوبوس نیست؟؟شاید هم ناراحتین از نداشتن ماشین شخصی؟؟ رودها در جاری شدن .وعلفها در سبز شدن معنی پیدا می کنند کوه ها با قله ها و دریاها با موجها زندگی پیدا می کنند وانسانها همه انسانها با عشق، فقط با عشق پس بار خدایا بر من رحم کن بر من که میدانم ناتوانم رحم کن باشد که خانه ای نداشته باشم باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم اما نباشد ، هرگز نباشد که در قلبم عشق نباشد ، هرگز نباشد و خداوند عشق را آفرید تا شکر گزار باشیم (این مال پارسال بود. الان که من میگم عشق واقعی خیلی کم شده.)

حالا کرم خودت. ببینم چی می گی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پی نوشت : راستی بالاخره من یه وسیله نقـــلیه خریدم.
ولی چه فایده آرم طرح ترافیک ندارم که بیارمش بیرون . ![]()
ای خداااااااااااااااا . ![]()
جهان خسته است , تنم خسته است , دلم از این همه نیرنگ شکسته است , خدا هم شاید اینک خسته است و شاید هم رها کرده است این مردمان مردم نماها را
من اینجا بس غریبم غربتم را چاره ای نیست , پاسخی نیست , بالینی که سر بر آن فرود آرم وهرآنچه درون سینه ام تنگی کند بیرون بریزم اندکی آرامش یابم
محبت را سرایی نیست , سلامت را جوابی نیست , نگاهت را نگاه گرم مهرآمیز یاری نیست. من اینجا بس غریبم , غریبی آنچنان بر جان می تازد که جانم را برایش هیچ نایی نیست... میان این همه مردم کسی آیا نگاهم را نمی بیند؟! نگاهی خسته و گاهی پوشیده شده از اشک چندین ساله ام را آیا کسی نمی بیند؟! کسی باور نمی دارد رنجی هست, عذابی هست خشمی هست
و شاید هم خدایی هست .......
قربونت برم خدا چقدر غــــریبی رو زمین
به به سلام علیکم. احوال شما ؟ خوب و سلامتین؟ چه خبر از بی خبری؟ با این گرمای هوا و گرونی اجناس و کرایه خونه و قطعی برق و ... چه می کنید ؟
این سری یکم دارم زود آپ می کنم. چون روز مادر هستش.
خوب بریم سر آپ .
مثل همیشه تو اتوبوس بودم که .................
چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منتظر چی هستین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نه بابا این سری کتاب نبود !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اصلا جا نبود که من نفس بکشم دیگه چه برسه به کتاب . کیفم رو گذاشته بودم رو سرم. حالا شما بگید اگه کتاب بود من چطوری باید می خوندم.؟؟؟؟؟ خوب بگید دیگه. !!! به زور خودم رو تو اتوبوس جا کردم. بین در له شدم. 
![]()
![]()
این راننده اتوبوس مونه
وحشت کرده از این همه مسافر. اینم ما هستیم
. وقتی هم که از اتوبوس پیاده میشیم این شکلی هستیم.
دیگه باید یه وسیله نقلیه بخـــــــرم که کتاب
هم داشته باشه !!! 
خوب آقا پسر و دختر خانم های گل :
روز مادر نزدیکه. امیدوارم خدا تمامی مادرهایی که از دنیا رفتن (بخصوص مادر ساناز گلم (وب ساناز و توت فرنگی)، ملیکای عزیزم (وب همه هستی ما) و احمد عزیز(وب منم آن ساحل تنها)) رو بیامرزه و انشاءلله روحشون شاد باشه و با ائمه محشور بشن . (الهی آمین) و سایه مادرهایی که در این دنیا هستن رو از سر بچه هاشون کم نکنه و الهی به حق فاطمه زهرا همه مریضها (به خصوص مادرهای خوب) شفا پیدا کنن. (اگه سوءاستفاده نباشه : برای شفای مادر من هم دعا کنید.) ولی دوستای گلم بیاد قدر پدر و مادرمون رو بدونیم. اول از همه به خودم میگم. منی که مادرم تو این چندسال گذشته همدم، محرم اسرار، دوست ، غمخوار و ... بود. (بنا به مشکل بدی که برام بوجود اومد، بیشتر از قبل با من بود ) بیاد با خوندن این متن یائین یه مقدار به خودمون بیایم. تکون بخوریم.
پی نوشت: مامان آذر ـ مامان عسل بانو (فدای اون نی نی های نیومدتون بشم ) روزتون مبارک . امسال روز زن براتون متفاوت تره با وجود .... (البته هنوز نیومدن)

باور کنید من خیلی وقتها از کردار خودم با مادرم پشیمون می شم و می رم دستش رو می بوسم.
مامان گلـــم، الهی من فدای اون چشمای نازنینت بشم. روزت مبارک انشاءالله خدا به شما سلامتی بده
مادرم دوستت دارم
وقتی که تو ۱ ساله بودی، اون (مادرت) بِهت غذا میداد و تو رو تر و خشک می کرد ...
تو هم با گریه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی!
وقتی که تو ۲ ساله بودی، اون، بهت یاد داد تا چه جوری راه بری.
تو هم این طوری ازش تشکر می کردی، که وقتی صدات می زد، فرار می کردی!
وقتی که ۳ ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذایت را آماده می کرد.
تو هم با ریختن ظرف غذات ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی !
وقتی ۴ ساله بودی، اون برات مداد رنگی خرید.
تو هم، با رنگ کردن میز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی!
وقتی که ۵ ساله بودی، اون، لباس شیک به تنت کرد تا به مهد کودک بری.
تو هم، با انداختن (به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی !
وقتی که ۶ ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد.
تو هم، با فریاد زدنِ : من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی ...!
وقتی که ۷ ساله بودی، اون، برات یک توپ فوتبال خرید.
تو هم، با شکستن پنجره همسایه کناری، ازش تشکر کردی!!!
وقتی که ۸ ساله بودی، اون، برات بستنی خرید.
تو هم، با چکوندن (بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی!
وقتی که ۹ ساله بودی، اون، هزینه کلاس پیانوی تو رو پرداخت.
تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای یاد گیری پیانو، ازش تشکر کردی!
وقتی که ۱۰ ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرین فوتبال به کلاس ژیمناستیک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره...
تو هم با بیرون پریدن از ماشین، بدون اینکه حتی پشت سرت رو هم نگاه کنی ازش تشکر کردی !
وقتی که ۱۱ ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای دیدن فیلم به سینما برد.
تو هم، ازش تشکر کردی: ازش خواستی که در یه ردیف دیگه بشینه !
وقتی که ۱۲ ساله بودی، اون دلسوزانه تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِیِونی بر حذر داشت.
تو هم، ازش تشکر کردی: صبر کردی تا از خونه بیرون بره و بعد ...
وقتی که ۱۳ ساله بودی، اون بهت پیشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی.
تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن این جمله: تو اصلاً سلیقه ای نداری!
وقتی که ۱۴ ساله بودی، اون، هزینه اردو یک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد.
تو هم،ازش تشکر کردی: با فراموش کردن نوشتن یک نامه ساده !!!
وقتی که ۱۵ ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگیره و ابراز محبت کنه ...
تو هم، ازش تشکر کردی: با قفل کردن درب اتاقت!
وقتی که ۱۶ ساله بودی، اون بهت رانندگی یاد داد ...
تو هم ،هر وقت که می تونستی ماشین رو بر می داشتی و می رفتی ؛ اینجوری ازش تشکر کردی!
وقتی که ۱۷ ساله بودی،و وقتیکه اون منتظر یه تماس مهم بود :
تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اینطوری ازش تشکر کردی
وقتی که ۱۸ ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصیلی دبیرستانت، از خوشحالی گریه می کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی،اینطوری که تا تموم شدن جشن، پیش مادرت نیومدی!
وقتی که ۱۹ ساله بودی، اون، شهریه دانشگاهت رو پرداخت، همچنین، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی،:با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بیرون خوبگاه، به خاطر اینکه نمی خواستی جلوی دوستات خودتو دست و پا چلفتی و بچه ننه نشون بدی!!!
وقتی که ۲۰ ساله بودی، اون، ازت پرسید که، آیا شخص خاصی به عنوان همسر مد نظرت هست؟
تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره !
وقتی که ۲۱ ساله بودی، اون، بهت پیشنهاد خط مشی برای آینده ات داد.
تو هم، با گفتن این جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم!!!
وقتی که ۲۲ ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصیلی دانشگاهت در آغوش گرفت.
تو هم،ازش تشکر کردی،ازش پرسیدی که: می تونی هزینه سفر به اروپا را برام تهیه کنی؟!
وقتی که ۲۳ ساله بودی، اون، برای اولین آپارتمانت، بهت اثاثیه داد.
تو هم، ازش تشکر کردی،با گفتن این جمله، پیش دوستات،:اون اثاثیه ها زشت و قدیمی هستن!
وقتی که ۲۴ ساله بودی، اون دارایی های تو رو دید و در مورد اینکه، در آینده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد.
تو هم با دریدگی و صدایی (که ناشی از خشم بود) فریاد زدی:مــادررر،لطفا تو کارام دخالت نکن !
وقتی که ۲۵ ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزینه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گریه می کرد بهت گفت که: دلم خیلی برات تنگ می شه...
تو هم ازش تشکر کردی، اینطوری که، یه جای دور رو برای زندگیت انتخاب کردی!!!
وقتی که ۳۰ ساله بودی، اون، از طریق شخص دیگه ای فهمید که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد.
تو هم با گفتن این جمله ،ازش تشکر کردی، همه چیز دیگه تغییر کرده !!!
وقتی که ۴۰ ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد یکی از اقوام رو یادآوری کنه.
تو هم با گفتن"من الان خیلی گرفتارم" ازش تشکرکردی!
وقتی که ۵۰ ساله بودی، اون، مریض شد و به مراقبت و کمک تو احتیاج داشت.
تو هم با سخنرانی کردن در مورد اینکه والدین، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی!!!
و سپس، یک روز، اون، به آرامی از دنیا میره و تمام کارهایی که در حق مادرت انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود میاد ...
چی شد ؟ تو هم اینطوری هستی یا نه ؟
ایشالله که نباشی ولی اگر هستی باید ................. ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سلام . به دوستای نازنینم. بازم مثل همیشه یه کتاب از تو اتوبوس برداشتم و شروع کردم به خوندن.
و یه داستان تازه. "راز آفرینش " نمی دونم نظر خودم رو در مورد این مطلب چطوری بگم !!!!!!! ولی بلانسبت همه شما فکر کنم راست گفته که انسان چطوری زندگی می کنه .
حالا بخونید و تا آخر نظرتون رو به منم اعلام کنید. قربان شما دوستای گلم.

خدا خر را آفرید و به او گفت:
تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد.
خر به خداوند پاسخ داد:
خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد.
خدا سگ را آفرید و به او گفت:
تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد.
سگ به خداوند پاسخ داد:
خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد.
خدا میمون را آفرید و به او گفت:
تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.
میمون به خداوند پاسخ داد:
بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.
و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت:
تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان گفت:
سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده. و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد.
و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند!
و پس از آن، ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند، و مثل خر بار می برد!
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد!
و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند!
و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست!

دوستان خوبم ناراحت و دلخور نشید از این آپ . درسته این داستان جنبه طنز داره. ولی حقیقتی تلخ هستش .خوب حالا برام بگو ببینم نظرت چیه ؟


نظر و آوای پروانه ای شما : ()