خوشـــبختی پــــروانه است

طنز ـ عکس ـ خاطره ـ عرفان و ......... (خوشبختی پروانه است، اگر او را دنبال کنی از تو می گریزد ولی اگر آرام بنشینید روی سر شما خواهد نشست. )

سلام
حال همه‌ ما خوب است،ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ باز نیامدن است،اما تو لااقل
حتی هر وهله
گاهی
هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رؤیا شبیه شمایل شقایق نیست
راستی خبرت بدهم خواب دیده‌ام خانه ای خریده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند
بی‌پرده بگویمت: چیزی نمانده است
من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید
 
از فرازِ کوچه ما می‌گذرد
 
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟
 
نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
 
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت می‌نویسم
حال همه‌ ما خوب است اما تو باور نکن!

 

 

The image “http://images.abunawaf.com/2006/09/1381_p77494.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.


نویسنده : ســـــارا ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ تاریخ پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧


  پرسید که چرا دیر کرده است؟ نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟

خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است. تنها دقایقی دیر کرده است.
گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است!
خندید به سادگیم آیینه و گفت : او احساس پاک تو را زنجیر کرده است.
گفتم از عشق من چنین سخن مگوی!
گفت : خوابی... سالهاست که دیر کرده است....
در آیینه به خود نگاه می کنم ....آه ... عشق او عجیب مرا پیر کرده است....
راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است!!!
اما من چه ساده...و چه خوش باور برای آمدنش به انتظار نشسته بودم... انتظاری عبث!
انتظار کار عاشقان است و من دلداده چه می کردم به جز انتظار؟
چشمانم هنوز به حلقه ی در خیره مانده اند ... نکند چشمانم خسته شوند ...نکند امشب هم خوابم ببرد ...
چه دیر پیدایش کردم ! قبل از این کجا بود؟ چطور گرفتارش شدم؟ چطور عاشقش شدم؟ چطور دلم را ربود؟
کی رفت؟ چرا رفت؟ کی می آید؟ اصلاً می آید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 


With You 26325


نویسنده : ســـــارا ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ تاریخ شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧


سال ها بعد در انتهای سفر زندگی مرا خواهی دید،

با کوله باری از عشق ، حسرت و ... خاطره!

چون قایقی شکسته و سرگردان ، زخم خورده از سیلی امواج بی رحم روزگار.

قایق شکسته و خسته که به ساحل پایان رسیده است.

در انتهای این سفر ، دو خط موازی ـ دو جاده ی بی دیدار ـ

در یک نقطه به هم خواهند رسید ، بر خلاف قوانین خشک و بی رحم ریاضی!

آن روز مرا خواهی دید ، اما افسوس که چشمان بی رمق من

نای نگریستن و حتی ... حتی گریستن هم ندارند.

و چه سخت است این دیدار. تو اما مرا نگاه می کنی و به خیالت ،

دیگر نشانی از آن برق عشق را در چشمانم نمی بینی

اما تو باز هم اشتباه می کنی

نازنین! اگر چشمانم بی سو شده اند ، از چشم انتظاری است

نه! خورشید عشق در مغرب چشمان من غروب نکرده است

چشمان من هنوز ... هنوز از آن نگاه نخستین ، عشق راستین ، سرشارند.

آری ، آن روز مرا خواهی دید و امروز را به خاطر خواهی آورد

به خاطر خواهی آورد ، با من نبودی و .... بودی!

به خاطر خواهی آورد ، با تو نبودم و .... بودم!

به خاطر خواهی آورد هر خواهش نگاه را ! برق دیدگان عشق را !

به خاطر می آوری روزی نه چندان دور ، کسی از عشق سرود

کسی که با نگاهت زنده شد... جان گرفت ... بالید ... پرواز کرد

کسی که با هر نفسش عشق تو را دم و بازدم می کرد و تو اما او را باور نکردی و ... رفت

... و چه ساده رفت

کسی که امروز دیگر شکست خورده ، اما نه در عشق ، که این تنها نبردیست که در آن فاتح شده است

شکست خورده در قمار زندگی؛

آری آن روز مرا خواهی دید ، چشمانت را خواهی بست و امروز را به یاد خواهی آورد

اما...اما چه سود از تورق اوراق کهنه و پاره ی خاطرات

آن روز ، امروز ، دیگر دیروز شده است و هرگز ... هرگز ....هرگز باز نخواهد گشت

آن روز با سکوت خویش ، با اندک رمقی که در چشمانم باقیست ، خواهم گفت :

« آه...نازنین!

اکنون سنگینی نگاهت را از پیکر فرسوده ی من برگیر

بگذار ...بگذار تا این واپسین دم نیز بگذرد

آه...

چه ساده به پایان راه می رسیم. »

The image “http://i5.tinypic.com/85m1hld.gif” cannot be displayed, because it contains errors.


نویسنده : ســـــارا ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٧


وقتی آدم میمیره

 

 

آدم وقتی که میمیره آزاد میشه آزاد آزاد

دیگه نه از عشق خبری هست نه از غم , نه از پول و نه از ...

 

دیگه حتی مریض هم نمیشه که کسی نیاد عیادتش

دیگه غصه نداری که بری یه گوشه زانوی غم بغل کنی

 

دیگه عاشق کسی نمیشی که عاشقت نباشه

دیگه به کسی راست نمیگی که بهت دروغ بگه یا دروغ بگی که راست بشنوی

 

دیگه دلت هم واسه کسی تنگ نمیشه

دیگه غرور هم نداری که وقتی یه نفر بهت توهین کرد ناراحت بشی

 

دیگه حتی به اونایی که دوستشون داری نمیتونی بگی دوستت دارم

چیه ؟

 

ناراحت شدی ؟؟

یاد غمهات افتادی ؟؟؟

 

یا شاید گناهت ؟؟؟؟

یا دلهایی که شکستی ؟؟؟؟؟

 

اصلا میخوای بیا یه کاری بکنیم

بیا نمیریم

  بیا زنده بمونیم و آدم باشیم .

 The image “http://img01.picoodle.com/img/img01/8/4/23/f_FairyWallpam_96718ec.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.


نویسنده : ســـــارا ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٧


من نیز یاد گرفته ام ..........

چرخ که می چرخد من هم تاب می خورم، زیر و رو می شوم و باز راه می افتم.می بینی؟ بازیگری را یاد گرفته ام. مثل همه آنها که نگاه می کنند و می خندند.
چیزی ته سلولهایم تکان می خورد و خیال حضورت دستهایم را باز می کند. می مانم بی هوا و رها وقتی دور می شوی و پنجه ای چنگ می زند، می کشدم مثل رنگ روی زندگی. پشت سرم خالی است از هر حادثه ای و روبرو مه تا نفسم پیش آمده. دوباره سرم سنگین می شود و درد می آید و در هم می پیچم .مچاله می شوم، مثل لکه ای سیاه پاشیده روی بهار.

 

The image “http://www.1sttemplateworld.com/gallery/pictures/Fantasy/fantasy_wallpaper_gallery%20%2839%29.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.


نویسنده : ســـــارا ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧



پلک هایم به نبض داغ زندگیِ خفته در لبهایش، جمع شد و لذت دنیا یی در رگهایم جان گرفت و رفت تا لحظه حیات را در من زنده کند و متولد شدم در آیینه نگاهش. پر حرارت دست کشید روی پوست تبدارم و مگر می شکست آیینه که بغضم بشکند! انگشتش به اشاره از پیشانی لغزید تا گودی چانه و بوسید که:
"روز دلنشین تست و هر چیز که عطری از تو را در خاطرم زنده کند مرا دوباره متولد می کند"
بغضم تکه شد. مثل شیشه های رنگی روی نرمی شانه اش و عاشق شدم بیشتر از پیش دوباره و دوباره در صبحگاه روز من. مثل رویش زرد خورشید در آسمان، مثل لحظه حیات، مثل اولین چکه باران، مثل حضور تو در مستی های بی پایانم.
مثل تو در آسمان

 

 


نویسنده : ســـــارا ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧


قطره قطره آب می شوم
پای در ختهای بی ثمر
و چکه چکه می چکم
در چالابها یی که خشک می شوند
بی آنکه گذر رهگذاری بر آن افتد
لحظه لحظه می میرم و باز نفس می کشم
مثل باران نیمه جان میان ترک های کویر
و دم به دم می شکنم
انگار هیزم
و تو
میان اینهمه مردن و زنده شدن
به لبخندی می مانی
ماسیده بر صورتک دلقک وار زندگی ام

The image “http://edelys.e.d.pic.centerblog.net/b5rq3sd2.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.


نویسنده : ســـــارا ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ تاریخ چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٧


بی تابی

داغ می شوم و یخ
سرانگشتان یخ کرده و تن داغ و تبدار
خون در رگهایم گاه می دود به شتاب و گاه آرام و من گیج
پوست تنم دو تا می شود
پوست می اندازم در پیله خود
کسی از درون مرا در خود فرو میبرد و در این بلوای بی سر و ته
تو کجایی ؟
چرا مثل همیشه کوتاه نمی شود حلقه های زنجیرمن تا تو. تا بیایی نزدیک و گْر بگیرد تمام زندگی
و مثل همیشه دستی به باد نمی دهد شنیده ها و ناشنیده هایم را که دوباره من من شوم و تو تو
یاس باغچه خم شده از گلهای زرد و معطر بی آنکه راهی به تو باز شود. من دستهایم را بسته ام که دراز نشود تا حریم تو و فردا روزی نشنوم آنچه نباید را.
من با چشم های بسته به آینه نگاه می کنم که تو نباشی
من و تمام سلولهایم هنوز معلقیم روی سرخی دریا یی که دیگر آبی نیست
تا تو بمانی با همان خاطره های دور و شیرین که من توان تکرار این مکرر را ندارم. قیچی در دست من است و انگار منم که با دستهای تو زنجیر پیوسته را از هم میدرم
من و لحظه های تلخ
تو و لحظه های تلخ

 black and white, darkness, photo


نویسنده : ســـــارا ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧