با من بگو از عشق ای آخرین معشوق
که برای رسوایی دنبال بهونم با بوسه ای آروم خوابم رو دزدیدی
تو شدی تعبیر رویای شبونم
من تو نگاه تو دنیامو می بینم فردای شیرینم نازنین من
چشمای تو افسانه نیست که تموم خواب و خیالم بود
تقدیر من عشق تو شد که همیشه فکر محالم بود.
شبهای تنهایی همرنگ گیسوته آغوشتو وا کن بانوی مهتابی
دلواپسی هامو با خنده ای کم کن که تویی پایان هر دید و بی تابی
من تو نگاه تو دنیامو می بینم فردای شیرینم نازنین من
چشمای تو افسانه نیست که تموم خواب و خیالم بود

خدایا خالی ام امشب
ز هــرچه باید و شاید
تهــــی از هر چه احساسم دگر در دل نه طوفانی شود برپا
نه موجی بشکند آرام
سکوت لحظه هایم را
خداوندا تو می دانی
دلم به وســــعت دریاست دریغ از قطــــــــره آبـــــــــی
دریغ از قطـــــــــــره آبــــــــــی

باران می بارد باران
باران فراوان دریا در جوش جنگل خاموش
نیست کسی پیدا در راه بیابان
با من اندوه با گل اندوه
با همه اندوهی همچون مه پیچان
می خواهم حرفی گفتن می خواهم راهی جستن
اندر غم یاران افسوس که نقشم را
بر پنجره می شوید باران
صحرا مدهوش دریا لبریز جنگل گریان
من به اندازه نادیدن تو بیمارم

خدایم!
اگر از آن سو به تو روی می آورم که مرا از وجود جهنم نجات دهی از
شعله های آن مرا رهایی دهی، همان بهتر که در آن شعله ها مرا
بسوزانی و اگر از آن سو به تو روی می آورم که مرا به بهشت
فراخوانی و در آن جای دهی ؛ درهای بهشت را برویم بسته نگهدار ،
ولی اگر برای خاطر تو به سویت می آیم
خدایم!
مرا از خودت مران . تو گرانبهاترین دارایی من در این دنیا هستی ،
بگذار تا ابد در کنارت لانه کنم.

هوس کوچ به سرم زده.
شاید هم هجرت. نمی دانم. هجرتی بی پایان . هجرتی بی انتهای .
ز این بی دلی ها خسته شدم. دستانم را به دستان هیچ کس می سپارم و درد دل می کنم با درختان. با رودها، با زمین . با ابرها .............
دیوانگی هم عالمی دارد
شب است و من باز آرام در به در تنهایی ام و باز می گویم برای او که تنها او می شنود او نیز تنهاست اما نه مثل من...
نمی دانم من از این شب چه می خواهم؟! از این تاریکی مطلقی که ، تو با خستگی چشمانت را بر آن می بندی و بی فکر این سکوت مهیب به خواب می روی...نمی دانم من از این سیاهی پر آرامش چه می خواهم.دراین لحظه های تاریک که در آن تنها من ام وخیال تو.که تو آرام در خوابی ومن حتی محو تماشای چشمان بسته ات.چه حرفها دارم با چشمان تو خدا می داند.و شب تنها جاییست که دلم جرئت حرف زدن دارد و من می گویم همه را می گویم،اما تو در خوابی و من تنها...من هر شبم خلوت با خیال گرم توست...من هرلحظه ام از تو گفتن است.همه سکوتم فریاد بی تو بودنم است.من همه بغضم دلتنگی ام است.همه دردم،غم چشمان توست.همه آهم دوری توست.من همه نفسم عشق توست...
This is NIGHT & I am vagabond of solitude,& again I am telling myself to him,because Hi is the one that hear me..Hi is alone too but not like me…
I don’t know what I want from the night.What I want from this utter darkness that you tiredly close your eyes to it & sleep without thinking about this tremendous silence…I don’t know what I want from this sedate darkness.In these dark moments that I am alone with your impression.You are sleeling & I am merge in whatching your eyes,your close eyes!I have so words with your eyes ,God knows.The night is only place that I have courage of speaking & telling everything I say but you are sleeping & I am alone…being in privacy with your hot impression is my every nightۥs activity.Every moment my work is speaking about you.All my silence is shout of my being without you.All my sob is my anguish.All my affliction is your eyes grief.All my sigh is your being distant.ALL MY BREATH IS YOUR LOVE…
خـــــــدایا
من در کلــبه فـــــــــــقیرانه خود
چیزی دارم که
تو در عرش کــبریای خود نداری
من چـــون تـــــوئی دارم
و تو چـــون خود نـــــداری .

من تو را دوست دارم... چونکه محکومم به درک فلسفه حیات..
چونکه زندگی مرا رها نمی کند و من ناگزیر به ادامه آنم...
من تو را دوست دارم..
چونکه می خواهم با باران ببارم ؛ با باد آه بکشم رنج جوانه زدن را بچشم تا شاید بهار را دریابم..
من تو را دوست دارم همچون بوسه آفتاب بر پیشانی کوهستان..
همچون نوازش پیکر برهنه نارونها توسط باد
من و تو کم بودیم،
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم حق داریم که به اندازه ما هم شده با هم باشیم زنده یاد : فـرهاد
گفتنیها کم نیست،
من و تو کم گفتیم،
مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم.
دیدنیها کم نیست،
من و تو کم دیدیم،
بیسبب از پاییز جای میلاد اقاقیها را پرسیدیم.
چیدنیها کم نیست،
من و تو کم چیدیم،
وقت گل دادن عشق روی دار قالی،
بیسبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم.
خواندنیها کم نیست،
من و تو کم خواندیم،
من و تو سادهترین شکل سرودن را در معبر باد
با دهانی بسته وا ماندیم
من و تو کم بودیم،
من و تو اما در میدانها اینک اندازه ما میخوانیم
ما به اندازه ما میبینیم
ما به اندازه ما میچینیم
ما به اندازه ما میگوییم
ما به اندازه ما میروییم
من و تو
کم نه که باید شب بیرحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم
من و تو
خم نه و درهم نه و کم هم نه که میباید با هم باشیم
من و تو
من و تو
گفتنیها کم نیست

وزی در سراشیب زندگی با یکدیگر آشنا شدیم و روزی در گذر زمان یکدیگر را فراموش کردیم ... گاهی در برابر خاطرات توقف کن و یاد آور دوستی ها و رفاقت ها باش امیدوارم سهم من از این تجدید خاطرات یک " یادت بخیر " ساده نباشد !!؟ زندگی گفت : که آخر چه بود حاصل من ؟ عشق فرمود : تا چه بگوید این دل من عقل نالید : کجا حل شود این مشکل من ؟ مرگ خندید : در این خانه ی ویرانه ی من
چه دروغها
چه دروغها که نمی گوییم تا مبادا آشکار شویم ... چه بازیها نمی کنم تا مبادا خود را بنمایانیم ... به راستی چرا از خود می گریزیم ؟ چه سلامها را پاسخ نمی گوییم اگرچه خود به آن مشتاقتریم ... چه حرفها را بی پاسخ می گذاریم اگرچه کتابها سخن داریم ... چه نگاهها که بی پاسخ گذاشتیم ... اگرچه به زیر چشمهامان هزار اشک جاری بود ... چه دروغها که نمی گوییم ...
I know you won't come back
می دانم که دیگر باز نخواهی گشت
Everything that was .Time has left is behind
هر چه که بود دیگه گذشته و
زمان اونو پشت سر گذاشته
I know that you won't return
می دانم که دیگر باز نخواهی گشت
What happened between us
اون چیزی که بین ما اتفاق افتاد
Will never be repeated
دیگه هرگز تکرار نخواهد شد
Even when a thousand years pass
حتی اگه هزار سال هم بگذره ,
it won't be enough to fade you away and to forget
. افی نیست واسه فراموش کردنت و خاطراتت رو از ذهنم محو کردن
می نویسم تا بدانی که :
هر چه داغ ها کهنه تر شود دیر تر از یاد خواهد رفت !
می نویسم تا بدانی:
باران ابرها زود گذرند و باران چشم عاشق ماندگار تر !
می نویسم تا بدانی :
رد پا فانی و رد عشق سوزنده تر از هر آتش !
می نویسم تا بدانی :
اسم ها تکراری ولی یادشان همواره قشنگ !
می نویسم تا بدانی :
دوستت دارم
و یادت ماندگارتر از هر چه در یادم خواهد ماند ! ! !
امشب گریه میکنم .گریه میکنم برای تو برای خودم برای تموم اونایی که خواستن گریه کنن نتونستن.
برا ی تمام اون چیزی که خواستی ونبودم خواستم وبودی. امشب گریه میکنم به وسعت دریا به وسعت بیشه به وسعت دل عاشق.
برای تو...برای تو....و به پاس احترام تمام تحقیرهایی که از دیگران شنیدم وهنوز شکست نخوردم

و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم عریانم عریانم
مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق عشق عشق
من این جزیره سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا
با دستمال تیره قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم باید باید باید
دیوانه وار دوست بدارم

تو مگه خودت نبودی،با همون صدات می گفتی
تویه این دنیای وحشی،دلتو بهم می بخشی
مگه اون چشات نبودن،برای اشکام می مردن
ولی حیف دل بیچاره،نمی دونست سرکاره
غریبه خونه ات بسوزه،دل من به پات نسوزه
بدون این دل دیوونه،بدون ِ تو باز می موونه
غریبه خیال می کردش،که یره دلم می میره
ولی اون باید بدونه،دل من بازم می خوونه
مگه من صدات نکردم،دلمو فدات نکردم
ولی تو باور نداشتی،دلمو تنها گذاشتی
باز مگه صدات نکردم،اشکمو رسوا نکردم
ولی چشماتم دروغ بود،تمومه کارات دروغ بود

فدای چشمات

فدای چشمات اگه چشمام بارونیه
فدای چشمات اگه گریم پنهونیه
فدای چشمات اگه هنوز پریشونم به خاطر تو
فدای چشمات تلخی لحظه های من
فدای چشمات لرزیدن صدای من
فدای چشمات اگه خراب و داغونم بخاطر تو
بی تو تموم میشه کارم
خیلی دوست دارم
منو نمی خوای
بی تو
تموم میشه رویام
ویرون می شه دنیام
چرا نمیای؟
بی تو
ستاره ها کورند
خاطره ها دورند
منو نمی خوای
بی تو
شبای من تاره
چشمات و کم داره
چرا نمی یای؟
بی تو تموم میشه کارم
خیلی دوست دارم
منو نمی خوای
بی تو
تموم میشه رویام
ویرون می شه دنیام
چرا نمیای؟
وقتی بزرگ می شوی دیگر خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خوانند دست تکان بدهی
خجالت می کشی دلت شور بزند برای جوجه قمری هایی که مادرشان بر نگشته، فکر می کنی آبرویت میرود
اگر یکروز مردم _همانهای که خیلی بزرگ شده اند_ دل شوره های قلبت را ببینند و به تو بخندند
وقتی بزرگ می شوی دیگر نمی ترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید،حتی دلت نمی خواهد پشت کوهها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی
دیگر دعا نمی کنی برای آسمان که دلش گرفته ، حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکهای آسمان را پاک می کردی
وقتی بزرگ می شوی قدت کوتاه می شود .آسمان بالا می رود و تو دیگر دستت به ابرها نمیرسد و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چه بازی می کنند
آنها آنقدر دورند که تو حتی لبخندشان را هم نمی بینی و ماه ، همبازی قدیم تو آنقدر کمرنگ می شود که اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی پیدایش نمی کنی
وقتی بزرگ می شوی دور قلبت سیم خاردار می کشی و درمراسم تدفین درختها شرکت می کنی و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را می خوانی و یکروز یادت می افتد که تو سالهاست چشمانت را گم کرده ای و دستانت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای ، آنروز دیگر خیلی دیر شده است
فردای آنروز تو را به خاک می دهند و
می گویند: خیلی بزرگ شده بود
FROGS
قورباغه ها
Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... who arranged a running competition .
روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه ی دو بدند .
The goal was to reach the top of a very high tower .
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .
A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants . ...
جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند...
Honestly,no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower .
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند .
You heard statements such as :
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید:
They will NEVER make it to the top."
اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند.
or :
یا:
" Not a chance that they will succeed. The tower is too high !"
هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلنده
The tiny frogs began collapsing. One by one ....
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند...
The crowd continued to yell, "It is too difficult!!! No one will make it!"
جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه!"
More tiny frogs got tired and gave up....
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف ...
But ONE continued higher and higher and higher ....
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر....
این یکی نمی خواست منصرف بشه!
At the end everyone else had given up climbing the tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, was the only one who reached the top !
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید !
THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to know how this one frog managed to do it?
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو انجام داده؟
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟
It turned out....
و مشخص شد که
That the winner was DEAF !!!!
برنده ی مسابقه کر بوده !!!

خوشبختی پروانه است.
اگر او را دنبال کنید از شما می گریزد ولی اگر آرام بنشینید، روی سر شما خواهد نشست.




نظر و آوای پروانه ای شما : ()